X
تبلیغات
رایتل

آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

خرده تاملی با افکار مرلو-پونتی در مساله ی اشتراک و تکینگی


اشتراک هماره حس خوش آیندی میان افراد ایجاد نمیکند. وقتی سخن از اشتراک و ملکیت به میان می آید، پیش از آنکه به سراغ دعواهای قدیمی و سیاست زده برویم، شاید جای آن باشد که از این بپرسیم که «تعلق گرفتن بماهو، به چه معناست؟ و انسان از آن جهت که انسان است، چگونه ممکن است که دارای چیزی باشد؟»

اگر بخواهیم بدون حاشیه و جزئیات و در نتیجه بدون ادعای دقت و کلیت، پاسخی فلسفی و متناسب با سنت پدیدارشناسی هرمنوتیکی ارائه کنیم، می توانیم بگوییم که آدمی، حیوان تفسیرگر یا فهمنده است و نحوه ای هستی آدمی در عالم، شیوه ی فهم و معنایابی. چنانکه مرلو پونتی در جایی گفته «ما محکومیم به معنا» و به معنایی پدیدارشناختی، شیوه ی ظهور موجودات برای ما، شیوه ی ظهور بامعناست.

از این رو میتوان گفت که آنچه به آدمی بماهو تعلق میگیرد، نه این یا آن موجود، بلکه معنایی ست که این موجود در حین ظهورش به آدمی میبخشد.

قوام عالم آدمی، به شبکه ی معنایی بی پایان و سیالی ست که در زمان بر او آشکار و از این رهگذر به او سپرده میشود. به این معنا، اگر در آنچه از آن من است، تعلیق تعلقی روی دهد و به طور همزمان از آن دیگری نیز بشود، قوام عالم من از آن جهت که عالم من است، دچار تزلزل میشود و به دلیل نسبت تو بر توی معانی و کوپلاژ شبکه ای آنها، جملگی معانی و عالم من، «وا میرود» و بر سر من، «آوار» میشود. این شیوه از اشتراک که همچند ترک تعلق معانی من به من است، هماره مرا آشفته و مظطرب و در نسبت با دیگری پریشان و خشمگین میکند، چرا که گویی ذات من از سوی او مورد تعرض قرار گرفته. (پیداست که در اینجا ذات خود را همچند بودن در عالم (être dans le monde) گرفتم، به اقتفای هایدگر  مرلو پونتی).

اما شیوه ی دیگری از اشتراک هست که دقیقا در همین تعبیر از هستی آدمی قابل طرح می باشد: معنا، هماره از آن جهت که معناست، ماهیت انتر سوبژکتیو (intersubjective) دارد به این جهت که هماره به میانجی مشارکت میان سوژه ها قوام می یابد و به تعبیر مرلو پونتی در زبان و جهان و نشانه ها متجسد میشود. اما پرسیدنی ست که اگر معنا همان نحوه های فهم و ظهور موجودات به نزد سوژه است، لزوم مشارکت دیگری در تقویم آن از کجا می آید؟

پاسخ مرلو پونتی، مبتنی بر درک بدیعی ست که او از مقوله ی ادراک دارد و این درک نبوغ آمیز را وامدار پدیدارشناسی ست: به دید او پدیدارشناسی آن شیوه ی فلسفیدنی ست که در آن یک باور ادراکی نسبت به خود، دچار تردید میشود. به این معنا که ما در ادراک، پدیدارها و نحوه ی ظهورشان را دریافت و به عنوان یک معنا و باور ذخیره میکنیم. حال پدیدارشناسی بدون آنکه محتوای باور ادراکی را با باور ادراکی دیگری رد کند و یا به شیوه ای استدلالی در آن خدشه کند، از این میپرسد که این باور ادراکی چگونه ممکن شده. اگر ما خود را گرفتار این سوال بنیادین بیابیم چاره ای نداریم، مگر آنکه در تلقی ساده انگارانه ی خود پیرامون ادراک و مکانیسمش صرف نظر کنیم و آن را همچون واقعه ی شگفت انگیز و مبهمی بیابیم که پیش از هر تبیینی (explication) نیامند یک توصیف (description) است.

 مرلو پونتی در توصیف جذاب  دقیقش از ادراک احساسات و معانی، به ما می آموزد که هر ادراکی از معنا اولا یک فرآیند پیشا تاملی (préréflexif) ست، به این معنا که معانی موجودات پیش از آنکه به شیوه ای موضوعی (thématique) به اندیشه در بیاوریم و در مرکز توجه قرار دهیم، به نزد ما حاضرند. ثانیا شرح او بر ما آشکار میکند هر آگاهی پیشاتاملی از این جهت میتواند به ما داده شود که پیشاپیش در زیست جهان ما نهفته بوده.

بنابراین، معانی امور و کلمات هماره به سبب همدستی و دیالکتیک میان سوژه ها شکل میگیرد و در شبکه ی سیال نشانه ها یا جهان متجسد و کار گذاشته میشوند. پس سوژه در مواجهه ی ادراکی خود، آنها را دریافت میکند و در تعاملی دیالکتیکی، افزوده ی ویژه ی خود را بر آنها فرافکنی میکند و ضمن مشارکت در تقویم تاریخی آن معنا، آن را واجد «سبک» خاص و از آن خود میکند.

بنابراین، چنین پیشاپیش مشترک بودنی، مخل داشتن تکینگی و منحصر به فرد بودن یا سرکوب سیلان خلاق و تفاوت نخواهد شد.

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 02:16 ق.ظ | نویسنده: آوخ | چاپ مطلب