X
تبلیغات
رایتل

آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

ابر آذاری برآمد...

ابر آذاری برآمد باد نوروزی وزید /  وجه می می‌خواهم و مطرب که می گوید رسید
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه‌ام  /  بار عشق و مفلسی صعب است می‌باید کشید
قحط جود است آبروی خود نمی‌باید فروخت  /   باده و گل از بهای خرقه می‌باید خرید
گوییا خواهد گشود از دولتم کاری که دوش /  من همی‌کردم دعا و صبح صادق می‌دمید
با لبی و صد هزاران خنده آمد گل به باغ  /  از کریمی گوییا در گوشه‌ای بویی شنید
دامنی گر چاک شد در عالم رندی چه باک  /  جامه‌ای در نیک نامی نیز می‌باید درید
این لطایف کز لب لعل تو من گفتم که گفت  /  وین تطاول کز سر زلف تو من دیدم که دید
عدل سلطان گر نپرسد حال مظلومان عشق  /  گوشه گیران را ز آسایش طمع باید برید
تیر عاشق کش ندانم بر دل حافظ که زد  /  این قدر دانم که از شعر ترش خون می‌چکید
برچسب‌ها: رهایی
تاریخ ارسال: جمعه 29 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 05:24 ب.ظ | نویسنده: آوخ | چاپ مطلب