X
تبلیغات
رایتل

آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

پرسش از سانسور

0) جناب سمیعی گرامی، به نظر نمی رسد که برای طرح پرسش از وجدان ملی ما، سانسور بزنگاه اصلی باشد. طرح سانسور به مثابه حراست از حیات و نیروهای خلاقه و شکننده ی آن، آدرسی غلط و بی مبناست، ولو چنان حراستی به راستی در آستانه ی وجدان ملی ما باشد.

1) مساله بر سر بی توجهی منتقدان سانسور به چنین امر خطیری-وجدان و امنیت ملی- نیست، مساله توجه انتزاعی به فرم و فرمالیسم در اندیشه ی مدافعان حذف مطلق سانسور نیست، مساله در صورت دقیق آن، نسبت و ارتباط میان سانسور و حراست از حیات و آزادگی ست؛ این پرسش مهم که: چگونه سانسور می تواند شرایطی را رقم بزند که شهروندان یک جامعه، مبری از آسیب باشند؟

2) در این رابطه اولا میتوان به یک پاسخ پسین و سپس یک پاسخ پیشین اشاره کرد. ما در تجربه ی دراز دامن و تاریخی خود از سانسور، به هیچ رو شاهد چنان حراست بهداشتی از ارزش ها نبودیم، از سویی شاهد بودیم که آثار سانسور شده هیچ گاه لزوما مندرج در ابتذال نبوده اند و امنیت فکری اجتماع را نابود نمی کرده اند، از سوی دیگر، در آثاری که از سد سانسور گذشته اند و دچار کمترین تعدیلی نشده اند، هزار تهدید امنیت و انحطاط و رواج ابتذال را شاهد بودیم و هستیم. اما به نحو پیشین نیز میتوان دید که سانسور کردن و جرح و تعدیل آثار مولفان و اهل قلم، آن هم از جانب قدرتی مسلط، نمی تواند به قصد حراست از اخلاق باشد، چه، ماهیت قدرت و هستی نیروهای قدرت، در منطقه الفراغ هر اندیشه ی اخلاقی تعریف و تثبیت شده اند و حتا دولت و سیاستی اخلاقی نیز، نه به میانجی نهادها و نیروهای قدرت، بل از جانب سوژه های نقاد و پرسشگری ست که قدرت را تحدید و تعدیل میکنند، سانسور اعم از آن که نیت سانسورچی اخلاقی و غربه الی الله باشد یا منویات شیطانی، کنشی در داخل تکنولوژی قدرتی ست که معنا و تاثیر و مشروعیتش را نیز، از همان تکنولوژی قدرت و حکومت مند خود میگیرد، نه از نیات کارگزارانش.

پرسشی که شما آن را همچون سرآغاز گفت و گویی در وجدان ملی تعریف کردید، نه از جانب سانسور و نهاد متولی آن، بل از جانب اهالی قلمی قابل پیگیری ست که قلم بدست می گیرند و اثری را می نویسند. حراست از نیروهای خلاقه و حساس حیات، اگر وجهی هم داشته باشد، آن را در جای دیگر باید جست و به نظر نمی رسد مناسبات قدرت و اندیشه ای که پدیده ی سانسور و صنعت فرهنگ را ممکن کرده، ایستادن در آن نقطه را برای ما ممکن و مقدور بسازد.

3) پرسش دیگر در قبال نوشته ی شما، پرسش از نسبت آثار هنری و پیامدهای اجتماعی آنان است، یک اثر چگونه تاثیر بر اجتماعی می گذارد و چگونه میتوان آن تاثیر را محاسبه و حسب آن محاسبه، اجتماع را بیمه یا ایمن کرد؟ آیا هستی شناسی امر اجتماعی و هستی شناسی اثر هنری، به قدری معین و آشکار و ثابت است که بتوان با حکمی کلی تمهیدی برای آن اندیشید؟

4) و پرسش اساسی و نهایی تر که میتوان از متن شما و منطق آن پرسید، پرسش از هستی شناسی حیات یا زندگی ست؛ علی الاصول تباهی یا تثبیت، حراست یا خطر در برابر حیات، چگونه اموری هستند و خود چگونه ممکن شده اند؟ حسب چه تصور و تلقی از حیات و امر حیاتی، میتوان فهرستی معین از تهدیدها و فرصت ها، تباهی و بالندگی های آن بدست داد؟ پرسش من در اینجا، طلب کردن یک تعریف انتزاعی از حیات یا اخلاق نیست، گو اینکه ارایه ی چنان تعاریفی نیز از عهده ی موجودی که خود ذی حیات است و تنها با حیات خویش می تواند بیندیشد، ممکن نیست؛ وانگهی، هنگامی که از هستی شناسی حیات می پرسم، درست از زاویه ی همین موجود ذی حیات، پرسشی را می پرسم که دلوز، به تبعیت از فیلسوفانی چون نیچه و اسپینوزا و برگسون پرسید: چگونه «میتوان» زیست؟ نکته این نیست که درکی از حیات و حقیقت آن را بدست آوریم و بر اساس آن استنتاج کنیم که چگونه «باید» زیست، بلکه دست بر قضا اصلا باید پرسید که چگونه میتوان موجودی بود که حیات در بالاترین درجه ی شدتش یا به تعبیر اسپینوزا در کوناتوسی بیشتر، محقق شود؟ آیا حراست از حیات و نیروهای آن، الا و لابد حسب دستورالعمل های اخلاقیاتی ست که با عرف و شرع و مصلحت ملی و ... نمایانده میشود؟ اگر از قضا خود این دستور العمل ها و ارزش ها به جان حیات بیفتند و به تعبیر نیچه به آن نه بگویند چه؟ اصلا فرض کنیم که دولت فراتر از تکنولوژی های قدرتش، درست حسب اخلاقیاتی باید برقرار باشد، آثار هنری را سانسور کند و یا اصلا تمامی نویسندگان خودشان این اصول را مراعات کنند و جمعی میان آزادی و آزادگی برقرار سازند، آیا میتوان گفت که در این صورت از حیات یا زندگی، این یگانه سرمایه ی جبران ناپذیر ما، حراست به عمل آمده و گزندی بر آنها وارد نشده؟ و اصلا خود این اصول اخلاقیات حاکم بر این آثار به آن آسیب نزده؟

5) در نهایت، به نظر می رسد که منطق نهایی گفتار نوشته ی شما و نوشته ای که سیمافکر بر حاشیه ی آن مناظره آورده بود، چیزی از سنخ «کنترل از درون»، «مراقبت خود نویسندگان از آثار خود»، «خودآگاهی نویسندگان در راستای وجدان ملی» است که در عریان ترین و عینی ترین صورتش، به همان پیشنهاد دولت مبنی بر «سپردن ممیزی به خود ناشران» بینجامد. چیزی که چه بسا شما یا نویسنده ی آن متن موافقش نباشند، اما به جهت مسکوت گذاشتن پرسش هایی که پیشتر مطرح شد، غایتی جز آن نتواند داشت. 

6) تمام این پرسش ها، در صورتی که سانسور را در مناسبات عینی و تاریخی آن به دید آوریم، و آنها را در لفاف مفاهیم انتزاعی چون فرم-محتوا، آزادی و آزادگی و .... نپیچیم، برای ما مرئی خواهند شد و گریبان ما را رها نخواهند کرد، گو اینکه در نهایت، سرانجام پرونده ی تاریخی سانسور را نیز، نه نزاعی نظر ورزانه بر سر مفاهیم، بل تغییر مناسبات و پارادایم های تکنولوژی قدرتی معین خواهند کرد که هم اکنون آن را ممکن و ضروری ساخته اند؛ درست همانند سرنوشت سانسور در بخش های دیگر کره ی ارض که با تغییر پارادایم قدرت، سانسور نتوانست که به شیوه ی گذشته ادامه بیابد و لاجرم به صورت های پیچیده تر و پنهان تر، تغییر صورت داد. 

7) البته که مرور تاریخ یا آرشیو تاریخی پدیده ی سانسور این نکته را نیز هویدا میکند که هماره گفتارهایی انتزاعی و مبهم، در دفاع از اموری چون اخلاقیات و محتوا و آزادگی و بهداشت اخلاقی و ... وظیفه ی توجیه و مشروعیت بخشی به سانسور را برعهده داشتند، گفتارهایی که لزوما از جانب قدرت مستقر پدید نمی آمدند اما هماره از جانب آنها استخدام می شدند، وانگهی، پرسش انگیز شدن این گفتارها یا منطق های گفتاری، بیانی از مراحل آغازین دگردیسی در پارادایم و تکنولوژی قدرت و نیز پوزیتویته -عقلانیت مشروعیت بخش- ی حاکم بوده است. چنانکه همین متن شما خواسته یا ناخواسته در جهت همین حرکت کرده چرا که کوشیده پای آن مباحث انتزاعی را بر زمین مفهوم های عریان تر و انضمامی تری چون حیات و امنیت و وجدان ملی بیاورد، و صرف منطق تاکنون موجود را به پرسش بکشد. این خبر از آغاز دگردیسی ای میدهد که باید در انتظار مراحل بعدیش ماند، گرچه در دگردیسی ها به خلاف تحولات، مراحل بعدی تعین ناپذیر و تصمیم ناپذیرند، و بنابراین غیرقابل انتظار باقی می مانند. 

تاریخ ارسال: دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 04:02 ب.ظ | نویسنده: آوخ | چاپ مطلب