آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

تفکر و در جهان افتادگی


از هر طرف هم در برویم، باز محاط در جهان خود هستیم. چنگ زدن به این فیلسوف و آن فیلسوف یا این سنت تاریخی و آن سنت فکری، ما را قدمی از جهان مان و افق زمان مندمان به بیرون پرتاب نخواهد کرد.
تفکر، بیش از آنکه برعهده گرفتن ایده های این یا آن فیلسوف باشد، برعهده گرفتن جهانی ست که در آن در افتادیم و یافتن شیوه ای ست که این «در جهان افتادگی» ما را آشکار میکند...
حال و اوضاع فکری هر کس را بیشتر از ارجاعات و ژارگون آکادمیک اش، باید در چگونه گی رابطه ای دید که با جهانش برقرار می کند و میتواند بکند.

اندر مبالات با زبان

پیشتر چیزکی نوشتم در نقد سخنی از مصطفی ملکیان. صحبت بر سر زبان و تفکر بود و این که میل به اعمال یک پروتکول آکادمیک برای گفتن و نوشتن، آن هم به عنوان نسخه ی اخلاقی تالی های فاسد فراوان دارد، و این که این ادعا نیاز به تصحیح و تحدید دارد.
حال که از این سو گفتم، بد نیست از سوی دیگر مساله هم بگویم و آن داستان بدزبانی و بی زبانی و در یک کلام نسبت آشفته ی ما با زبان است. این زبان پریشی و آشفتگی در نطق و نوشتار، نشانه ها و اطوار گوناگون دارد، اما یکی از شیوه های شیوع یافته - که چه بسا صاحب این قل نیز دچارش باشد -، «هر چیزی گفتن برای هیچ چیز نگفتن» است. گونه ای «وراجی» و به تعبیر قدما «شهوت کلام»!
این مرض فقط محدود به «پر حرفی» و «حرف های عامیانه گفتن» نیست و دست بر قضا، در حیطه ی «ژارگون» و «بهم بافتن اصطلاحات پیچیده» و «ظاهرا تخصصی» به شدت فراگیرتر شده. شده است بارها پاراگرافی از دوستان در فضای مجازی و غیر آن، بخوانم و نه تنها معنایی در نیابم، بل وحشت کنم از این همه جسارت و «میل به مصرف» مفاهیم و اصطلاحات فلسفی. در یک پاراگراف نسخه ی هایدگر را پیچیدن یا در یک استاتوس کل فلسفه ی هایدگر دوم و ویتگنشتاین اول و پوپر و سقراط را با هم میکس کردن، منظره ی دل بهم زنی ست که هیچ، مطلقا هیچ متخصص یا علاقه مند به تفکری را خوشحال یا هیجان زده نمی کند، بلکه گاه او را از تخصص و علاقه اش هم دلزده میکند.
باید سخت مراقب خود و زبان خود و به ویژه بروز ذهنیات و تاملات شخصی خود باشیم. الف الفبای تفکر، با خود سخن گفتن و اندیشه ی خود را به نقد کشیدن است. اگر بی محابا هر آنچه به سرمان میرسد را به شوق لایک یا تایید از جانب دیگری، به جهان بیرون پرتاب کنیم، به تفکر که دامن نزده ایم، هیچ، بلکه اسباب نیهیلیسم و بی معنایی و ویرانی فکر را، به ویژه برای خود فرآهم آورده ایم.
خلاصه سخن اینکه مراقبت از نفس یا دقیق تر بگوییم، مراقبت از زبان و تفکر، شاید آن نسخه ی مهم اخلاقی باشد که به تعبیر ملکیان بتوان حمل بر «وظیفه ی هر گوینده یا نویسنده» کرد. مراقبتی که معطوف به باز اندیشی و تامل در همه ی جوانب سخن باشد و هماره بتواند گوینده یا نویسنده را به محدودیت های آن سخن و همینطور امکان های مختلف آن، آگاه کند. در مبالات با کلمات و عبارات، فهم کردن آنها همچون یک موجود - و نه صرفا نشانه و «سایه» ی موجودات دیگر - دستکم این شرایط را فرآهم می آورد که زبان را به تفنن و هرزگی نچرخانیم و همانگونه که برای شناخت یک موجود احتیاط به خرج میدهیم، زبان را هم محتاطانه بشناسیم و به کار ببریم.

آن مقام که تفکر طلبد...

تفکر صِرف فعل یا ترک فعل نیست، تفکر آداب و مبالاتی برای بودن در جهان و بودن به میانه ی موجودات و دیگران است. وقتی وجود داری، لزوما کار خاصی انجام نمیدهی و یا از کار خاصی امتناع نمی کنی، بلکه در مجاورت و نسبت با چیزهایی قرار داری و در حال تاثیر پذیرفتن از آنهاییی.
مبالات در شیوه ی بودن و نسبت داشتن و اثر پذیرفتن و اثر گذاشتن از و بر موجودات دیگر، از مبادی تفکر است. فهم این که در هر وضع نمی توان فکر کرد و پرسش از این که حال و وضع درخور برای تفکر کدام است، می تواند آغازین نقطه ی تفکر باشد....

اندر معمای خواستن

گاه بیش و یا پیش از این که «چیزی» را بخواهیم، نیازمند «خواستن چیزی» هستیم؛ و به دلیل فقدان آن «چیز» که بتوانیم بخواهیمش، هماره این خواستن را به تعلیق در آورده ایم. با این کار اما خود را از خواستن خلاص نکردیم، بل خواستن را معطوف به «هیچ چیز» کرده ایم: خواست نیستی.
این خواست نیستی اما در آگاهی و به چشم خودمان همچون «نخواستن» نموده می شود و ما را دچار توهم «زهد» میکند.
اما پرسش اینجاست که خواست هیچ، چگونه میتواند امکان وقوع داشته باشد، مگر می شود هیچ را هم خواست؟ به نظر می رسد پاسخ تنها در یک صورت مثبت است: آنکه خواستن به خودی خود، هیچ گاه خواستن چیزی نیست، بل خواستن خود خواستن، خواست خواست یا خواست قدرت است. این قدرت یا اراده است که می تواند خود را به نزد ما چنان بنماید که گویی چیز خاصی است، یا یک چیز کلی است و یا حتا هیچ چیز خاص نیست...

در دام زمان...

تز نخست: می شود به گذشته برگشت، به شرط آنکه برای آینده نخواهیمش...


تز دوم: شاید ما گذشته رو بی آینده میخواهیم؛ اما خود گذشته است که نمی تواند دست از سر آینده بردارد! شاید باید گذشته را از خواستن و زندان آینده منصرف کرد تا از زندان ابدی خود رها شود!

فلسفه، عامه ی مردم و نمایندگان شان


... اما، در اینجا می بایست عامه ی مردم را از کسانی که اغلب خود را نماینده {ی مردم} و مفسر نظرهاشان می دانند تفکیک کرد و عامه ی مردم از بسیاری جهات به گونه ای غیر از این جماعت و حتا مخالف با آنان عمل می کنند. عموم مردم، هر بار که با اثری فلسفی رو به رو می شوند، با نوعی جوانمردی فطری، ترجیح میدهد مسئولیت آن را بپذیرند، در حالی که جماعتی که از آن نام بردیم، با اطمینان با اطمینان به صلاحیت خویش، همه ی مسئولیت را به گردن مولف می اندازند. تاثیر {اثر فلسفی} بر عموم مردم ناپیداتر از تاثیر «مردگانی ست که مردگان خود را دفن میکنند».

-هگل، پیشگفتار پدیدارشناسی روح

چرا فلسفه بی ربط به زندگی عادی ما نیست؟

پای فلسفه یه یک دلیل ساده می تواند به زندگی هر روزه ی ما باز شود: درگیری همیشگی آن با انسان همچون انسان - چنانکه سقراط می گفت- و مساله ی حقیقت، که مساله ی انسان همچون انسان، است!

انتزاع و انضمام

برای التفات و آگاهی از یک مساله ی بنیادین هماره باید به خانه تکانی ذهن و زبان دست زد. باید مسایل اضافی را بیرون ریخت و به خوبی روی مساله ی اصلی تمرکز کرد. اما این همه ی کار لازم برای یک التفات فلسفی نیست.
در فلسفه، فرآیند خلوت کردن ذهن، هماره مرحله ی مازادی نیز دارد، مرحله ای که در آن باید علاوه بر مسایل و اتفاقات غیرمهم، حتا به در پرانتز نهادن مسایل بنیادین دیگری دست زد که از لحاظ اهمیت چه بسا هم پایه یا با اهمیت فراوان تری باشد، اما میدان آگاهی التفاتی ما را مدام اشغال و مختل می کنند.
فهم کلی یا انضمامی امور، اگرچه دغدغه ای بنیادین برای فلسفه بوده و هست، اما این کلیت و انضمامیت اتفاقی است که باید در مرحله ی آخر حادث شود، و نه از ابتدا.

حرکت، نظریه، تفکر

تفاوت ظریفی ست بین تفکر و صادر کردن نظریه های جدید. چه بسا هر تفکری نیازی ضروری به بستاری نظری داشته باشد و همین بستارهای نظری بتوانند حدود و حالت ظهور تفکر را تعیین کنند، اما این دلیلی بر این نیست که با صدور و یا از بر کردن فهرست بلندی از نظریه ها، اندیشه ها و یا حتا شیوه های گوناگون اندیشیدن را نزد خود داریم.
بدون به راه انداختن ماشین اندیشه در بستر یک نظریه و بدون حرکت بین نقاط بنیادین آن، نه میتوان ادعای تفکر کرد و نه میتوان محدودیت های نظریه را برای تفکر دریافت و آشکار کرد.
نسبتی وجودی بین حرکت و تفکر برقرار است، چنانکه حرکت اگر از میان برود، تفکر نیز در زندان نظریات و تزهای ایستا، برای همیشه پنهان و دفن می شود.
تفکر را باید «به اجرا» در آورد...

در رنج اپوخه*

قبل از خواندن یک متن یا کتاب، باید حسابی خالی شوم، نه از هر چیز البته! از آن چیز که کتاب می خواهد از آن بگوید.
این ته مانده های مزاحم پس ذهنم، هماره هنگام خواندن هر متن، بی اجازه وسط متن می پرند و تا زمانی که جایی، مثلا حاشیه ی همان متن، آنها را یادداشت نکنم، رهایم نمی کنند و البته رها کردن شان هم موقت است.
ایده ها اما به سادگی از ذهن کنده نمی شوند، ساده است ایده ای را به ذهن وارد کردن، اما کندن همان ایده تقریبا به طرز نا امید کننده ای دشوار است.
تقریبا تنها راهی که میتوان ماشینِ هماره در کارِ یک ایده را در ذهنم خاموش کنم، افتادن به جانش است. ادامه و امتداد دادنش. دقیقن مثل زمانی که می خواهم آن ایده را واقعا به کار ببندم و مثلا متنی یا تحقیقی درباره اش بنویسم. کار را باید کاملا جدی گرفت، حتا جدی تر از حالت واقعی. باید ایده را به میدان مبارزه کشاند و بی وقفه از آن کار کشید. تا جایی که میتوان امتدادش داد و به سرحداتش برد. این کار را باید ادامه داد، حتا وقتی ایده تغییر ماهیت میدهد و تبدیل به ایده ای دیگر میشود و یا بدون تغییر ماهیت به ایده ای دیگر متصل می شود و ساخت ایده مند جدیدی پدید می آورد. کار ممکن است حتا به جاهای جالب برسد و موارد تازه ای پیدا شود، اما اصلن نباید اهمیت داد، هیچ جا لازم نیست که کار را متوقف کنم تا یک متن یا وضعیت منسجم به وجود آید، چه که برای این مساله سراغ ایده ها نرفته بودم. باید کار را همچنان ادامه دهم تا ایده ها کلافه شوند، کم کم ریپ بزنند و در سلسله ی سوال ها، ناتوان از پاسخ گویی بشوند. اولین ریپ کافی نیست، باید فرآیند را به تمامی ادامه داد تا ایده کاملا فلج بشود و نتواند گامی به پیش رود. کم کم تهوعی عجیب به سراغم می آید. چسبناکی ایده کم می شود و ایده رفته رفته وا می رود، ناگهان تهوع به استفراغی شدید می انجامد و تمام خرده تکه های ایده ای که با آن کار میکردم بیرون می ریزد. پس از آن سرگیجه ی مبهم آغاز میشود و حالت سبکی که هوشیاری ام را پایین می آورند، در همین حال است که ایده فراموش می شود.
خواندن متن اصلی، متنی که میخواهد ایده های خودش را در ذهنم بکارد، تازه آغاز می شود. متنی که حالا رو به من گشوده شده، چه هیچ ایده ی مزاحمی افق مشترک من و متن را مدام مخدوش نمی کند. خیلی از اوقات در فرآیند بی انتهای خواندن متن، دوباره ایده های قدیم در ذهنم کاشته می شوند، گاهی با حالتی کاملا بکرتر و تازه تر و گاهی مثل قبل. و گاهی نیز خود متن دل پیچه های تازه ای را به جانم می اندازد که به تهوع های تازه می انجامند. اما خرده تفاوتی این بارهست، این که متن و نویسنده شاید بتواند هنرمندانه تر از من با مساله ی دل پیچه آور مواجهه بشوند و اتفاقا بر این تهوع چیره شوند.
این کارها یکی از سخت ترین و هم هنگام لذت بخش ترین کارهای دنیاست، کاری که می توان نامش را لذت آموختن گذاشت، لذت دردناک فلسفه...

*اپوخه، نام قسمتی از فرآیند پدیدارشناسی به ویژه در پدیدارشناسی هوسرل است، در این مرحله پدیدارشناس میکوشد برای مواجهه با موضوع پدیدارشناسی خود، پیش فرض ها و پیش دانسته های خود در باره ی موضوع را در حال تعلیق بگذارد -گویی که آنها را نمی داند و آنها اساسا صادق نیستند- و مستقیما با خود موضوع مواجه شود.