از
هر طرف هم در برویم، باز محاط در جهان خود هستیم. چنگ زدن به این فیلسوف و
آن فیلسوف یا این سنت تاریخی و آن سنت فکری، ما را قدمی از جهان مان و افق
زمان مندمان به بیرون پرتاب نخواهد کرد.
تفکر، بیش از آنکه برعهده
گرفتن ایده های این یا آن فیلسوف باشد، برعهده گرفتن جهانی ست که در آن در
افتادیم و یافتن شیوه ای ست که این «در جهان افتادگی» ما را آشکار میکند...
حال و اوضاع فکری هر کس را بیشتر از ارجاعات و ژارگون آکادمیک اش، باید در
چگونه گی رابطه ای دید که با جهانش برقرار می کند و میتواند بکند.
تز نخست: می شود به گذشته برگشت، به شرط آنکه برای آینده نخواهیمش...
تز دوم: شاید ما گذشته رو بی آینده میخواهیم؛ اما خود گذشته است که نمی تواند دست از سر آینده بردارد! شاید باید گذشته را از خواستن و زندان آینده منصرف کرد تا از زندان ابدی خود رها شود!