آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

فلسفه، نه همچون عقاید شخصی

فلسفه هماره بعیدترین اتفاق نسبت به یک کنش ذهنی-سوبژکتیو است. دیدگاه عامیانه ای که فلسفه را به جهان بینی فیلسوفان و طرز فکر آنها فرو می کاهد، برخلاف منش به ظاهر دموکراتیک و کثرت گرایش، حتا امکان فهم همین طرز فکرهای گوناگون را نیز از ما سلب می کند. چرا که در قبال این رویکرد، هیچ گاه نمی توان این مساله را طرح کرد: چرا این فیلسوف این گونه فکر می کند و نه به شیوه ای دیگر؟
اگر فلسفه تنها ثبت خلسه های سوبژکتیو فرد باشد، پاسخ پرسش بالا تنها این خواهد بود: به دلایل شخصی و اجتماعی و تاریخی و ... که به خودی خود به فلسفه نامربوط اند! فلسفه تنها چیزی چون نمایشگاه ایده هاست که فقط عرصه ی تفنن و تفریح توریست ها می شود و محبوس در فرآیندهای آرشیوسازی.
بی شک هر فیلسوف شیوه ی تفکر و جهان بینی ای دارد و فراتر از این، می توان گفت که همین جهان بینی تا حدود زیادی با فلسفه اش آمیخته؛ اما فلسفه دقیقا در جایی آغاز می شود که جهان بینی ها و اظهار نظرهای فیلسوف به چیزی فراتر از جهان بینی، به یک «مفهوم» بدل می شود. نمودگار آشکار این موضوع، در نخستین متون فلسفی غرب -دیالوگ های افلاطون- آشکار است. بی شک هماره پیش از فرآیند فرسایشی دیالکتیک، هر کدام از سوژه های دیالوگ دارای اعتقادات و جهان بینی-دوکسا- هایی خاص هستند. اما دیالوگ و دیالکتیک در نقطه ای آغاز می شود که کسی طلب دلیل برای «اثبات حقیقت» این جهان بینی ها و عقیده ها میکند. فلسفه هماره از آغازش کوشیده که به یاری اندیشیدن به مفهوم، سوژه را به زحمت اندازد، عقایدش را دستکاری کند و در نهایت هر عقیده را به منتها الیه غیر سوبژکتیو خود ببرد، به سوی یک ایده، یک مفهوم...
ایده یا مفهوم، اگرچه هماره از سوی سوژه کشف شدنی و دست یافتنی فرض می شده، اما هیچ خواستگاهی در خود سوژه نداشته و ندارد. از همین جاست که دلالت لوگوس یونانی را نیز می توان دریافت، واژه ای که هم دلالت بر عقل دارد و هم دلالت بر آشکارگی و ظهور
ایده ها یا مفاهیم در رابطه ای دو سویه، خود را بر سوژه آشکار می کنند و سوژه نیز هماره به سوی ظهور آنها، روی-می دهد (هم به معنای رو کردن و هم به معنای رخ دادن)
این هم بستگی دوسویه ی مفهوم-سوژه است، نه تنها از سوژه برنیامده و بل خود برسازنده ی سوژه و عقاید و جهان بینی و امیالش می شود.
این است که هماره فیلسوف باید چنان با فلسفه و مفاهیم خود برخورد کند که گویی نه فاعل و سازنده ی آنها، که کاشف و آشکارگر آنهاست: سوژه ی فلسفه نه سوژه اندیشنده، که سوژه شدن سوژه ی اندیشنده به دست مفاهیم است

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد