آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....
درباره من
من خود این مبارزه ام، و نه یکی از دو حد درگیر در تعارض، من هر دو مبارز و مبارزه با همام، آب و آتشم که با هم در تماساند، و تماس و وحدت آن چیزی هستم که مطلقا از خود میگریزد...
-هگل، پدیدارشناسی روح
ادامه...
اساتید و افرادی که میل دارند فلسفه را بدل به میزگرد و بحث و گفت و گو و مناظره کننده و وظیفه ی فلسفه را تعلیم گفت و گو بدانند؛ بهتر است یک بار برای همیشه به ما نا فلسفه دانها نشان دهند کدامین فیلسوف بزرگ تاریخ اینگونه فلسفه ورزی کرده و یا شان خود را تعلیم گفت و گو دانسته؟! حتا سقراط به عنوان رسوا ترین نمونه هم، منطق و روشی مطلقا ضد گفت و گو داشت! او بی آنکه مانند مذاکره کننده گان حرفه ای(!) به دنبال حد مشترک ها بگردد و یا تحمل مخالف را تعلیم دهد، بی وفقه به طرف مقابلش حمله می برد، بدون ملاحظه آرایش را به نقد می کشد، و تمام مبانی و مفاهیم مشترک را از بین می برد و طرف مقابل گفت و گوی خویش را وادار میکند یا او را تایید کند یا او را مطلقا رد کند! و از آن غیر دموکراتیک تر آن که با روش آیرونیک خود، طرف مقابلش را وادار میکرد اعتراف کند، هیچ نمی داند! باری؛ این اساتید مذاکره باور! بهتر است به دنبال مورد بهتری برای اثبات فرضیه ی خود پیرامون فلسفه و گفت و گو، بگردند!