آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

تفسیر یا تاویل، مساله این است!

مچ گیری هیچ نسبتی با تفکر فلسفی ندارد! فیلسوفان از افلاطون تا امروزیان، هماره می کوشیدند تا «درباره»ی مفاهیم شان توضیح دهند، آنها تقریبا در هیچ موردی دعوی این نداشتند که ایده های مد نظرشان دقیقا همان است که می گویند!
افلاطون به زبان شعر و تمثیل از مثل می گفت، اسپینوزا صراحتا اظهار میداشت که حقیقت را دریافته، اما مدعی نیست که سیستم فلسفی اش نهایی ترین بیان آن حقیقت باشد و کسی چون لایب نیتش بارها و بارها نظام فکری خود را در فرم های گوناگون عرضه داشته، چونان که راه را بر تفاسیر بعضا متضاد از اندیشه ی خود هموار کرده و هزاران مورد ریز و درشت دیگر که در تاریخ فلسفه به دوره بندی یک فیلسوف واحد می پردازند، همه نشان از این دارد که شیوه نهایی بیان یک ایده از سوی یک فیلسوف، هیچ تلازمی با خود ایده های وی ندارد، چه رسد به اینهمانی ایده و بیانش!
در واقع، شیوه ی بیان، در نهایت مساله ای مربوط به شخص فیلسوف و مزاج زبانی اوست، اما خود ایده ی مطرح شده از سوی او، مساله ای مربوط به فلسفه است، مربوط به پروبلماتیک هستی امور. ایده های فیلسوف را از شیوه ی پرسیدنش و کاکرد عباراتش در طرح پرسش هایش می توان فهمید و نه جمله بندی و عبارت سازی او. این چنین است که نظام خشک و هندسی اسپینوزا با نظام شورمندانه-شاعرانه ی نیچه که گزین گویه هایش حتا یک پارچگی یک مقاله را ندارد، واجد پیوندی درونی می شود و به بسط یک پرسش و پروبلماتیک واحد می انجامد!
با این حساب حقیرانه ترین شیوه ی جدل فلسفی، مچ گیری های کین توزانه و به ظاهر عالمانه است، چیزهایی که بر خلاف ظاهر منطقی و عینی، ناظر بر مساله ای کاملا ذهنی و سوبژکتیو است: شیوه ی برخورد شخص فیلسوف در جهت بیان ایده هایش..
یک جدل بازِ اهل مچ گیری، در نهایت کاری جز تادیب فیلسوف مخاطبش نمی کند تا او را وادار کند که چنان سخن گوید که خودش می پسندد!
فلسفه بیشتر از هر چیز، نیازمند هنر فهم جریان پویای پرسش ها و نیروهایی است که در زیر لایه ی یک متن به ظاهر منجمد، در جریان است. فلسفه هنر تفسیر -و نه تاویل و رمزگشایی متافیزیکی- و دیدن یک متن واحد از بی نهایت پرسپکتیو مختلف و بل مخالف است!
این هنری ست که چشمانی تیز می طلبد، چشمانی که بتواند «دو»ی پس پشت هر یک را ببیند؛ برخلاف جدل باز مچ گیر که چشمانی بس ضعیف دارد، چنانکه اغلب «دو» ها را «یک» می بیند و تمام تفاوت ها را تاویل به یک اصل و معنای واحد می کند، اصل معنایی که هماره در کف جدل بازِ مچ گیر خواهد بود و با آن همه ی متون را وادار به اظهار تناقضی می کند که کلید حلش در دستان جدل باز ماست!
فلسفه در قطب مخالف معنا، در جایی جایگزیده شده است که نه معنایی نهفته، که کارکردی پروبلماتیک از نیروهای متفاوت در ستیزه و جریان اند...
ایده، نه همچون معنا که همچون پرسش، همچون کارکردی پروبلماتیک و قابل بسط و نهفته(virtual ) است...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد