ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | ||||||
2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 | 8 |
9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 | 15 |
16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 | 22 |
23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 | 29 |
30 |
فلسفه هماره می کوشد زبان را به مرز خود و فراسوی آن ببرد، به جایی که یک عبارت زبانی بدل به امری مهمل می شود، به ویژه نزد کاربران عادی زبان و فهم عامه (common sense). این به معنای مهمل بودن فلسفه نیست، چرا که اولا فلسفه کوشش برای «بردن» و «میل دادن»(به معنای ریاضی) زبان به امر نا زبانی ست و نه اینهمان با امر نازبانی و مهمل. فیلسوف از امر مهمل آغاز نمی کند، او می کوشد «در زبان» به این امر نزدیک شود
دوم آنکه، برای فیلسوف، اصل، مهمل بودن یا نبودن عبارت نیست. عبارتی فلسفی، مهمل باشد یا نباشد مهم نیست، مهم آن است چگونه به «عرصه ی وجود» می آید و خود را آشکار و هم زمان پنهان می سازد. چیزی شبیه یک پرفورمانس زبانی ست که برای فیلسوف مهم است و همین، مرزهای معنا و زبان را جا به جا خواهد کرد..
آفریدن معناها و هنجارهای تازه، چیزی ست که نیاز به عنصری مولد و متمایز از معناها و هنجارهای پیشین دارد. عنصری مولد که نسبتش با همه ی معناهای پیشین و حتا تازه، صرفا بالقوه گی و نهفتگی محض است. آن چیزی که در یک عبارت هماره نسبت به معنای آن بالقوه می ماند و خود را نشان نمی دهد، اما مبنای معنا دادن به آن می شود: چیزی شبیه لحن بیان یک عبارت. لحنی که خود را هیچ در گزاره نمایان نمی کند و هیچ نشانه ای نماینده اش نیست، اما چون روحی پنهان به معنای عبارت رنگ و رو می بخشد
این که عبارتی نوشته شده را باید با چه لحنی خواند، مساله ی نهایی و ابزار اساسی فیلسوف برای «میل کردن» به تجربه ی حدیِ زبانیِ امرنازبانی و مهمل است. لحن خوانش یک فیلسوف از یک گزاره ی مهمل است که، مرزهای معنایی عبارات را جا به جا خواهد کرد.