آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

کوششی برای مواجهه با اندیشه ی مصطفی ملکیان

مصطفی ملکیان فیگوری شناخته شده در فضای فکری ایران معاصر است. کسی که کوشش هایی صادقانه و منظم برای پیش برد مسائل فکری خود داشته. اما چیزی که بیش از کوشش های فکری او، در نگاه نخست چشمگیر می نماید، منش و خلق و خوی خاص اوست، چیزی که برای بسیاری نشان از کاریزمایی اخلاقی و برای بسیاری دیگر گونه ای اتمسفر مرید و مرادی است.
بیشتر نقدهایی هم که در فضای مجازی مطرح شده، پیرامون همین منش شخصی و فردی اوست. اما آنچه تا کنون کمتر به پرسش کشیده و اصلا مطرح شده، پرسش از عیار فکری و فلسفی کارهای اوست. ملکیان عموما عادات مشخص و ثابتی در بیان و نگارش مطالبش دارد، عاداتی که می توان آن را در همین عبارتش که در واپسین مصاحبه اش آمده، خلاصه کرد: «من عاشق چشم و ابروی هیچ مکتب و مسلکی نبودم، فقط می خواهم بدانم حقیقت کجاست». 
ملکیان در هنگام طرح نظریات و افکارش، میکوشد به آنها سر و شکلی نقد پذیر ببخشد و هماره نظریه ی خود را چنان مطرح سازد که گویی خودش نیز، بنا به تاکید بر آنها ندارد و چه بسا روزی آنها را به کناری نهد.
این نگاه را که برخی «عقلانیت انتقادی» می نامند، می توان برآمده از خلق و خوی ملکیان دید و یا آن را به پای اخلاق علمی و اصول «اخلاقِ باور» او گذاشت.
اما مساله ی پرسش انگیز درباره ی ملکیان و اندیشه ی او، دقیقا همین «شیوه ی نامگذاری» او بر این روش است. پرسشی که برخلاف تمام مداقه های ظریف ملکیان در مسائل ریز و حتا کلمات و عبارات، هماره به سکوت برگزار شده و نیندیشیده باقی مانده.

 

اما مراد از «شیوه ی نامگذاری روش» چیست؟ شیوه ی نام گذاری روش، در واقع عبارت است از تعین مفهومی و مقوله ای یک روش شناسی خاص. برای مثال، این که روش شناسی ملکیان را تابعی از خلق و خوی شخصی بدانیم، روش شناسی خاص او را با گونه ای روان شناسی تجربی و فردی پیوند دادیم و پیشاپیش فرض را بر این گرفتیم که روش شناسی می تواند ذیل مقوله ی روان شناسی و شخصیت فردی مندرج شود و در واقع نوعی از جنس نفسانیات است. و یا این که اگر روش شناسی ملکیان را تابع اصول اخلاقی و اخلاق باور او بدانیم، این مساله را پیش فرض گرفته ایم که روش شناسی حیطه ای اولا و بالذات عملی و متعلق به ساحت اخلاقیات است و ثانیا و بالعرض به تئوری و نگاه نظری مرتبط میشود.
باری؛ خود مفهوم روش شناسی، اما به خودی خود، هیچ کدام از دلالت های فوق را در برنمی گیرد. روش شناسی را، شیوه ی منظم و یگانه ی به کار بستن قوای شناختی، جهت شناخت حقیقت امور می دانند. روش شناسی مفهومی از اساس مدرن است، اما همچون تمامی مفاهیم مدرن دیگر، ریشه ی مفهومی در مبانی آغازین تفکر دارد: مفهوم منطق. منطق در اپیستمه ی باستان، دلالت بر روش درست به کارگیری عقل (به معنای عام) جهت رسیدن به معرفتی تازه از معارف قدیمی؛ داشته. چیزی که به نام روش قیاسی و استنتاجی نیز شناخته می شود. اما تفاوت بنیادین مفهوم روش شناسی نسبت به منطق، خصلت عینی و غیر فرمال آن است. چنانکه مفهوم روش شناسی، در آغاز به دست دکارت ابداع شد و به عنوان ریشه ی درخت معرفت (و بنابراین جزیی از علم و نه حدی فرمال و تبعی) معرفی شد. در ادامه همین روش شناسی به دست کانت معنایی انتقادی یافت و در نهایت به دست هگل، همچون دانش مطلق فی نفسه تبین شد.
با وجود تمام تفاوت های مفهومی بین روش شناسی های مختلف -که در بالا به سه مورد آن یعنی، دکارت و کانت و هگل در فلسفه اشاره شد- یک مبنا در تمامی آنها مشترک انگاشته می شود: منطق و روش شناخت، به خودی خود یک حیطه ی مستقل است که نه تابع خلقیات نفسانی سوژه است و نه صرفا شانی صوری و طریقتی در اکتساب معرفت دارد
با این حساب اگر بازگردیم به ملکیان و مساله ی «نام گذاری روش»، می توانیم پرسش خود را این بار دقیق تر و واضح تر مطرح کنیم:
شان روش و روش شناسی در اندیشه ی ملکیان چیست؟ نسبت روش و روش شناسی با مکاتب و مسلک هایی که ملکیان از آنها اعلام برائت میکند چیست؟ و اصلا این که ادعای پی جویی حقیقت، فارغ از هر معرفت و نظریه ای چگونه امکان دارد؟ و آیا این ادعا به خودی خود واجد این پیش فرض فلسفی نیست که «هیچ معرفت نظری» به خودی خود نمی تواند واجد پیوند با حقیقت فی نفسه باشد؟ و در این صورت این حقیقت فی نفسه که ورای مسلک ها و مکتب های فکری پی جویی میشود، آیا شباهتی به معضله ی اندیشه ی کانتی، یعنی شی فی نفسه ندارد؟ و در این صورت آیا منش عمل باورانه و اخلاقی ملکیان نسبت به حقیقت و بدبینی او نسبت به مفهوم و جدیت مفهومی (به معنایی که هگل به کار برده)، تفکر فلسفی او را واجد شکاف های مفهومی نمی کند؟ و پرسش مهم آخر این که، ملکیان به عنوان یک معلم تفکر و فلسفه، با این پیش فرض غیر مفهومی نسبت به حقیقت و فلسفه های نظری، آیا «می تواند» مبانی و مبادی فکری فلسفه های گوناگون را، چنانکه هستند بیان کند؟
مساله برخلاف آنچه مرسوم است، شخص ملکیان و مزاج و روحیات فردی او نیست. مساله این نیست که چون ملکیان فردی حساس و منزوی و ... است، روحیه اش با اندیشه های فلسفی افرادی چون مارکس و هگل و ... نمی سازد. مساله بر سر «حقیقت» است، این که این استاد با اخلاق و زود رنج؛ چه قدر توانسته برخلاف مواضع فردی و روان شناختی و نفسانی خود، حقیقت را درباره ی فیلسوفانی که مزاجی غیر از او داشته اند بیان کند و شاگردانی با آگاهی فلسفی دقیق و شفاف پرورش دهد. مساله ای که ناشی از این پرسش بنیادین است:
اگر فلسفه ورزی افراد و تقرب شان به حقیقت، تابعی از شخصیت روان شناختی آنها باشد، آنگاه آیا فیلسوف می تواند ادعای پی جویی حقیقت کند؟
اگر مساله ی حقیقت در فلسفه بتواند ورای مکاتب و فلسفه های نظری مطرح شود و فیلسوف دل بستگی به مساله ی مفهوم و جدیت مفهومی نداشته باشد؛ آیا حقیقت به متاعی روان شناختی و اخلاقی و عملی صرف فروکاسته نمیشود؟ و آیا این منش شخصی و اخلاقی نسبت به مساله ی حقیقت، و آرامش و وارستگی مفهومی که در پی می آورد، نسبت و مطابقتی با تاریخ پر خروش و هر آینه نامنظم و متغیر فکر فلسفی دارد؟ و آیا داخل کردن مفاهیم و مقولاتی عملی و اخلاقی و روان شناختی مثل دوری از تعصب و جزم و جمود و ...، به ساحت اندیشه و تفکر به خودی خود موضوعیت دارد؟ صحبت بر سر شان این مبادی و نسبت شان با ذات تفکر و اندیشیدن است، این که آنها باید موضوعیت بیابند یا تنها طریقیت داشته باشند و با روش شناسی و اصل اندیشه خلط نشوند.
تمام این پرسش ها، معضله ها (پروبلماتیک) هایی است که در اندیشه ی ملکیان قابل طرح است. معضله هایی که ناشی از نیندیشیده های اندیشه های ملکیان است و راهی برای غور در اندیشه های او. این پرسش ها نه استفهامی انکاری ست و نه پرسش هایی که پاسخ شان پیشاپیش معلوم باشند. طرح این پرسش ها، راهی است برای رویارویی با اندیشه ی ملکیان -ورای نفی یا تاییدش- چیزی که نه در ساحت روان شناسی و نه در ساحت اخلاق، که تنها در ساحت فلسفه می تواند رخ دهد... 

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد