مصطفی ملکیان فیگوری شناخته شده در فضای فکری ایران معاصر است. کسی که کوشش هایی صادقانه و منظم برای پیش برد مسائل فکری خود داشته. اما چیزی که بیش از کوشش های فکری او، در نگاه نخست چشمگیر می نماید، منش و خلق و خوی خاص اوست، چیزی که برای بسیاری نشان از کاریزمایی اخلاقی و برای بسیاری دیگر گونه ای اتمسفر مرید و مرادی است.
بیشتر نقدهایی هم که در فضای مجازی مطرح شده، پیرامون همین منش شخصی و فردی اوست. اما آنچه تا کنون کمتر به پرسش کشیده و اصلا مطرح شده، پرسش از عیار فکری و فلسفی کارهای اوست. ملکیان عموما عادات مشخص و ثابتی در بیان و نگارش مطالبش دارد، عاداتی که می توان آن را در همین عبارتش که در واپسین مصاحبه اش آمده، خلاصه کرد: «من عاشق چشم و ابروی هیچ مکتب و مسلکی نبودم، فقط می خواهم بدانم حقیقت کجاست».
ملکیان در هنگام طرح نظریات و افکارش، میکوشد به آنها سر و شکلی نقد پذیر ببخشد و هماره نظریه ی خود را چنان مطرح سازد که گویی خودش نیز، بنا به تاکید بر آنها ندارد و چه بسا روزی آنها را به کناری نهد.
این نگاه را که برخی «عقلانیت انتقادی» می نامند، می توان برآمده از خلق و خوی ملکیان دید و یا آن را به پای اخلاق علمی و اصول «اخلاقِ باور» او گذاشت.
اما مساله ی پرسش انگیز درباره ی ملکیان و اندیشه ی او، دقیقا همین «شیوه ی نامگذاری» او بر این روش است. پرسشی که برخلاف تمام مداقه های ظریف ملکیان در مسائل ریز و حتا کلمات و عبارات، هماره به سکوت برگزار شده و نیندیشیده باقی مانده.
اما مراد از «شیوه ی نامگذاری روش» چیست؟ شیوه ی نام گذاری روش، در واقع عبارت است از تعین مفهومی و مقوله ای یک روش شناسی خاص. برای مثال، این که روش شناسی ملکیان را تابعی از خلق و خوی شخصی بدانیم، روش شناسی خاص او را با گونه ای روان شناسی تجربی و فردی پیوند دادیم و پیشاپیش فرض را بر این گرفتیم که روش شناسی می تواند ذیل مقوله ی روان شناسی و شخصیت فردی مندرج شود و در واقع نوعی از جنس نفسانیات است. و یا این که اگر روش شناسی ملکیان را تابع اصول اخلاقی و اخلاق باور او بدانیم، این مساله را پیش فرض گرفته ایم که روش شناسی حیطه ای اولا و بالذات عملی و متعلق به ساحت اخلاقیات است و ثانیا و بالعرض به تئوری و نگاه نظری مرتبط میشود.
باری؛ خود مفهوم روش شناسی، اما به خودی خود، هیچ کدام از دلالت های فوق را در برنمی گیرد. روش شناسی را، شیوه ی منظم و یگانه ی به کار بستن قوای شناختی، جهت شناخت حقیقت امور می دانند. روش شناسی مفهومی از اساس مدرن است، اما همچون تمامی مفاهیم مدرن دیگر، ریشه ی مفهومی در مبانی آغازین تفکر دارد: مفهوم منطق. منطق در اپیستمه ی باستان، دلالت بر روش درست به کارگیری عقل (به معنای عام) جهت رسیدن به معرفتی تازه از معارف قدیمی؛ داشته. چیزی که به نام روش قیاسی و استنتاجی نیز شناخته می شود. اما تفاوت بنیادین مفهوم روش شناسی نسبت به منطق، خصلت عینی و غیر فرمال آن است. چنانکه مفهوم روش شناسی، در آغاز به دست دکارت ابداع شد و به عنوان ریشه ی درخت معرفت (و بنابراین جزیی از علم و نه حدی فرمال و تبعی) معرفی شد. در ادامه همین روش شناسی به دست کانت معنایی انتقادی یافت و در نهایت به دست هگل، همچون دانش مطلق فی نفسه تبین شد.
با وجود تمام تفاوت های مفهومی بین روش شناسی های مختلف -که در بالا به سه مورد آن یعنی، دکارت و کانت و هگل در فلسفه اشاره شد- یک مبنا در تمامی آنها مشترک انگاشته می شود: منطق و روش شناخت، به خودی خود یک حیطه ی مستقل است که نه تابع خلقیات نفسانی سوژه است و نه صرفا شانی صوری و طریقتی در اکتساب معرفت دارد
با این حساب اگر بازگردیم به ملکیان و مساله ی «نام گذاری روش»، می توانیم پرسش خود را این بار دقیق تر و واضح تر مطرح کنیم:
شان روش و روش شناسی در اندیشه ی ملکیان چیست؟ نسبت روش و روش شناسی با مکاتب و مسلک هایی که ملکیان از آنها اعلام برائت میکند چیست؟ و اصلا این که ادعای پی جویی حقیقت، فارغ از هر معرفت و نظریه ای چگونه امکان دارد؟ و آیا این ادعا به خودی خود واجد این پیش فرض فلسفی نیست که «هیچ معرفت نظری» به خودی خود نمی تواند واجد پیوند با حقیقت فی نفسه باشد؟ و در این صورت این حقیقت فی نفسه که ورای مسلک ها و مکتب های فکری پی جویی میشود، آیا شباهتی به معضله ی اندیشه ی کانتی، یعنی شی فی نفسه ندارد؟ و در این صورت آیا منش عمل باورانه و اخلاقی ملکیان نسبت به حقیقت و بدبینی او نسبت به مفهوم و جدیت مفهومی (به معنایی که هگل به کار برده)، تفکر فلسفی او را واجد شکاف های مفهومی نمی کند؟ و پرسش مهم آخر این که، ملکیان به عنوان یک معلم تفکر و فلسفه، با این پیش فرض غیر مفهومی نسبت به حقیقت و فلسفه های نظری، آیا «می تواند» مبانی و مبادی فکری فلسفه های گوناگون را، چنانکه هستند بیان کند؟
مساله برخلاف آنچه مرسوم است، شخص ملکیان و مزاج و روحیات فردی او نیست. مساله این نیست که چون ملکیان فردی حساس و منزوی و ... است، روحیه اش با اندیشه های فلسفی افرادی چون مارکس و هگل و ... نمی سازد. مساله بر سر «حقیقت» است، این که این استاد با اخلاق و زود رنج؛ چه قدر توانسته برخلاف مواضع فردی و روان شناختی و نفسانی خود، حقیقت را درباره ی فیلسوفانی که مزاجی غیر از او داشته اند بیان کند و شاگردانی با آگاهی فلسفی دقیق و شفاف پرورش دهد. مساله ای که ناشی از این پرسش بنیادین است:
اگر فلسفه ورزی افراد و تقرب شان به حقیقت، تابعی از شخصیت روان شناختی آنها باشد، آنگاه آیا فیلسوف می تواند ادعای پی جویی حقیقت کند؟
اگر مساله ی حقیقت در فلسفه بتواند ورای مکاتب و فلسفه های نظری مطرح شود و فیلسوف دل بستگی به مساله ی مفهوم و جدیت مفهومی نداشته باشد؛ آیا حقیقت به متاعی روان شناختی و اخلاقی و عملی صرف فروکاسته نمیشود؟ و آیا این منش شخصی و اخلاقی نسبت به مساله ی حقیقت، و آرامش و وارستگی مفهومی که در پی می آورد، نسبت و مطابقتی با تاریخ پر خروش و هر آینه نامنظم و متغیر فکر فلسفی دارد؟ و آیا داخل کردن مفاهیم و مقولاتی عملی و اخلاقی و روان شناختی مثل دوری از تعصب و جزم و جمود و ...، به ساحت اندیشه و تفکر به خودی خود موضوعیت دارد؟ صحبت بر سر شان این مبادی و نسبت شان با ذات تفکر و اندیشیدن است، این که آنها باید موضوعیت بیابند یا تنها طریقیت داشته باشند و با روش شناسی و اصل اندیشه خلط نشوند.
تمام این پرسش ها، معضله ها (پروبلماتیک) هایی است که در اندیشه ی ملکیان قابل طرح است. معضله هایی که ناشی از نیندیشیده های اندیشه های ملکیان است و راهی برای غور در اندیشه های او. این پرسش ها نه استفهامی انکاری ست و نه پرسش هایی که پاسخ شان پیشاپیش معلوم باشند. طرح این پرسش ها، راهی است برای رویارویی با اندیشه ی ملکیان -ورای نفی یا تاییدش- چیزی که نه در ساحت روان شناسی و نه در ساحت اخلاق، که تنها در ساحت فلسفه می تواند رخ دهد...