آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

باید چیزی گفت؟!

فرزانگان از این‌رو سخن می‌گویند که چیزی برایِ گفتن دارند؛ ابلهان از این‌رو که ناچار به گفتنِ چیزی اند.


- افلاطون

نظرات 2 + ارسال نظر
* پنج‌شنبه 5 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 04:48 ب.ظ

سلام
فلاسفه شناس ها اگر مردمان را دسته بندی نکنند و حکمشان را صادر نکنند چیزی برای گفتن دارند ؟
ساده سخن این که اگر نخواهید درباه ی دیگری چیزی بگویید _ هیچ چیز _ درباره خودتان چه خواهید گفت ؟
ساده تر از ساده این که : کی وقت این میرسد که من تنها به خودم بپردازم حتا در گوشه ی وبلاگ خودم ؟

شاعری که سخت دوستش میدارم روزی چنین نوشت: «من همان دیگری ست».
شاید این مساله تان را حل کند

* پنج‌شنبه 5 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 11:39 ب.ظ

حل شد بلی .
ولی مسئله من نبود که .
یعنی اولش نبود الان با جواب تو، بومرنگ وار برگشت و شد مسئله من .
...
کمی خطای دیدم را اگر تصحیح کنم اینجوری میبینم : " دیگری همان من است "
که خب برای من خیلی فرق میکنه این معنا با اون یک که از شاعر دوست داشتنی شنیدی .
اینقدر فرق میکنه که از نگاه من باز برمیگرده و میشه مسئله ی تو

این بومرنگی نبود که بخواهد به سمت شما بازگردد. من در اصل حکم شما تردید داشتم و دارم، حکمی میگوید فلسفه شناس ها چنین و چنان اند!
فلسفه پروای چنین کاری ندارد، او پروای تفکر دارد. برای تفکر هم اگر نیاز بود چیزها را دسته بندی بکند و یا دسته بندی ها را از بین ببرد، باز چنین میکند.
حال اینکه شما از منظری اساسا بیرونی نسبت به فلسفه می نشینید و برای کسانی که کار فلسفی میکنند، حکم صادر میکنید خب داستان دیگری ست...

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد