همیشه در زندگی یک هسته ی سخت و صلب پیدا میشود که شدیدا بی معنا و تحمل ناپذیر است. نمی توان آن را همچند یک تروما دانست، چه امر تروماتیک امری ست که موجب اختلال در نظم نمادین میشود و میتوان با آن مواجه شد. اما این هسته ی صلب و تحمل ناپذیر، امری در میانه ی زندگی و اساسا زندگی ناپذیر است. نمی توان با آن مواجه شد و یا با مکانیسم های دفاعی آن را زیست، و یا از سرگذراندش. در مقابل این هسته ی صلب، تنها میتوان دخل خود زندگی را آورد! خود را دفرمه و چند پاره کرد و زمان را با ریتم های ناهمساز و غیرهارمونیک گذراند و در یک کلام: مرد....
سخن حکمرانی ست که با کوچکترین و نامحسوس ترین اندام، به اعمالی الهی تحقق می بخشد: وحشت را دور میسازد، از درد و رنج می کاهد، ... سخن آکنده از هنر، ابزاری برای دگرگون ساختن افکار و اعمال انسان است، با نمایاندن خطا راهنمای انسان هاست... قدرت کلام [=سخن] آرامش بخش روح آدمی است، همانگونه که دارو برای جسم آدمی.
-گرگیاس عزیز!
و از نشانه های انحطاط یکی آن است که امید به واپسین ابژه اش برسد: به خودش!
آنجا که تنها دلیل امیدواری، نفس امید باشد و امید به امید؛ همه ی عالم در آستانه ی نیستی است! چه امید نمی تواند ابژه ی خودش باشد، او تنها ابژه ی ایمان تواند بود...
کسی که به امیدواری امید بسته، برای امید داشتن بسی دیر رسیده و برای مومن بودن، بسی زود....
و در آغاز، به طرز بی معنا و وحشیانه ای سکوت بود، اما به زودی صداها از راه خواهند رسید! این سکوت وحشی تر از آن است که حتا بتوان به سر و صدای آزار دهنده و بی معنا، ترجیحش داد!
با وجود همه ی حرمت و رازوارگی که برای کلمه قایلم و همینطور این که اشتیاقم به واژه بیش از هر چیز دیگری ست، اما هیچ گاه نتوانستم اعتماد و آرامشی را که در سکوت محض و فقدان کلمات هست را در هیچ واژه و عبارتی بجویم! کسی چه میداند؟! شاید یک خدای لال با شکوه تر باشد!
یکی از بزرگترین درس هایی که میتوان از ادیسه ی پر پیچ و خم هگل در پدیدارشناسی روح آموخت، این است:
آنچه مایه ی تشویش آگاهی و دانایی ما و بنابراین حرکت آن میشود، نه جهل است و نه جهل مرکب، بل دانایی به دانایی یا آگاهی به آگاهی خودمان است! فرمول متافیزیکی مفهوم صدق -مطابقت- زمانی پروبلماتیک میشود که، سوژه ی دانایی در صدد دانایی به مطابقت دانایی خود با واقع است...
آنچه اصل جهت کافی (=هر امری دارای وجه و دلیل ویژه ای ست) به ما می آموزد، نه وجود هیچ موجود خاصی (مثل خدا یا جهان خارج) که وجود گونه ای نسبت تفاوت فی نفسه است. تفاوتی که هماره وجود دارد، حتا اگر دو طرف رابطه ی تفاوت ( دو موجودی که از هم متفاوت اند) هیچ وجود خارجی نداشته باشند. به این معنا ولو جهان خارجی وجود نداشته باشد و اصلا هیچ موجودی وجود نداشته باشد، باز نسبت تفاوت، وجود دارد.
به این معنا تفاوت، نه ناشی از قیاس ذهنی دو امر، که حاصل ضرورتی متافیزیکی ست. چه اینکه نتیجه ی این اصل آن است که هیچ امری را نمی توان یافت مگر آنکه برای بودنش، دلیل موجهی وجود دارد که بودن آن را بر نبودش اولویت میبخشد. بنابراین، هر امر از پس دلیل کافی آمده که خاص او و نه هیچ موجود دیگری ست. پس اگر دو امر از هر جهت یکسان باشند، نمی توانند هیچ وجه کافی مشترکی داشته باشند- چه اینکه همچنان «دو» امرند- اما از سوی دیگر چون هیچ وجه متفاوت دیگری نیز ندارند، نمیتوانند دو وجه کافی غیرمشترک داشته باشند. نتیجه آنکه هر گونه همسانی بین هر دو امری ناممکن است و آنچه سبب قوام امور میشود گونه ای تفاوت فی نفسه است که طرفین نسبت تفاوت را آشکار میکند و نه برعکس..
سال هاست که تمام شده ایم، واژه ها فقط شرم شان میشود که به روی مان بیاورند. اخر آنها برخلاف ما، شرم را هنوز از یاد نبرده اند، همین است که ما تمام شده ایم، واژه ها اما هنوز نه...
فلسفه در سرحدات تجربه ی زمان و زندگی، جایی در مرز ابدیت و زمان مندی، ایستاده و مرا نظاره میکند، با چشمانی گشاده..
موجودی که نه بدستم می آید و نه از دستش خلاص میشوم. با فلسفه، فقط و فقط با این موجود عجیب است که میتوانم نفس بکشم، ولو در تمام لحظات تنفس، این حقیقت را فراموش کنم...
فلسفه آنجاست، منتظر و هماره در راه، راهی که نمی دانم من به سوی اویم یا او به سوی من؛ اما هر چه هست ما از آن هم هستیم و خواهیم ماند. در مرز سرمدیت و جاودانگی، اگرچه نه جاودانه، اما از آنِ دم به دم دقایق در حال عبور، از حالا تا همیشه