آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

آوَخ

آوَخ! چه کرد با ما این جان روزگار، آوَخ! چه داد به ما هدیه آموزگار.....

وقتی جنون بازی با کلمات و نام های بزرگ، به طرز شهوت انگیزی عود می کند، حاصل چیزی می شود که کمترین ربطی به تفکر و فلسفه و هنر ندارد.
متن زیر را دوستی نوشته و در صفحه ای عمومی به اشتراک گذاشته، صفحه ای که عنوانی فلسفی را یدک می کشد. ابتدا متن را می آورم و سپس به نکاتی اشاره میکنم تا روشن شود چرا برون داد جایی مثل فیس بوک، میتواند از جهل محض، چیزی چون هیولای تفکر را بازنمایی کند:

آدورنو یک نکته ی مهم در مورد هنر می گوید و آن اینکه راز وفاداری هنر به خودش این است که از مفهوم خویش گذر می می کند و خود را می شکند. این درگیری هنر با خویش است که امور متفاوت از زیبایی را می آفریند. حرکت تاریخ اندیشه نیز چنین بوده که هرگاه اندیشه در تضاد با اندیشه قرار می گیرد اندیشه ای دیگر را می آفریند. چه به مذاق خوش بیاید چه نه, ولی این "تضاد" درونی عالم است که حرکت و آفرینش را سبب می شود. خفقان و سرکوب در یک جامعه گرچه منظری خوشایند ندارد ولی این خود سبب می شود که حرکت و تضاد بیشتر نیروهای مخفی درون جامعه علیه ننگ سرکوب شدگی از بالقوگی به درآیند. حال اینجا یا می توان خیلی تاریخی گرا شد و تمام این حرکات را در بطن تاریخ و در قالب ضرورتی فی نفسه درون تاریخ دید و یا "شدن" و این آفرینش را از تاریخ بیرون کشید و بیان کرد که نیروهای آفریننده از گونه ای تکینگی برخوردارند و به هیچ وجه از دل هم بیرون نمی آید.

نماینده ی برجسته ی طیف نخست هگل و طیف بعدی دولوز است. طیف نخست با آفرینش دوگانه ها ذیل مفهوم تاریخ می خواهد به گونه ای ضرورت دیالکتیکی برسد و طیف بعدی با رد بار ننگین سرکوب این دوگانه ها به گونه ای خودبودگی و تکینگی برسد. امر مشترک برای هردو ضرورت حرکت است. حرکت در دیالکتیک نوعی حرکت عمودی است که نامتناهی را در دل تناهی دارد و آن حرکت درونی تاریخ برای رسیدن به مطلق است و هر امر نامتناهی در روح آفریده شود باز هم غایت گراست. به طور کاملا برعکس حرکت در طیف دولوز و فلسفه ی ریزوماتیک او افقی دنبال می شود و امر نامتناهی در دل امر نامتناهی قرار می گیرد دولوز به گونه ای بالقوگی امر بالفعل اشاره دارد که هر امر تاریخی بزرگ در آن لحظه و زمان خاص ناتاریخی نیز می باشد چون با دگر شدن و آفریدن از انقیاد تاریخ می گذرد. در واقع تاریخ از حرکتهای پیشین زاده می شود و نه آن که همچو دیالکتیک حرکت و تاریخ به یک معنا شوند. رقابت بین این دو سخت است ولی آیا می توان به گونه ای دیالکتیکی بین این دو شاق سوم و سنتزی بیرون کشید? پاسخ این پرسش می تواند واپسین پاسخ دیالکتیک باشد ولی اگر پاسخی هم باشد می توان دولوزی "بود" و هگلی هم "شد".

و اما نکات من:
1) اول اینکه بین آنچه آدورنو در باب «وفاداری هنر به خود» می گوید و آنچه نویسنده «امور متفاوت زیبایی»(که البته چندان هم معنی این ترکیب روشن نیست) می نامد، هیچ ارتباط روشنی وجود ندارد، نه در این متن و نه در تفکر آدورنو. روشن نیست چرا در متنی که اساسا درباره ی فلسفه است باید از جمله ای آغاز کرد که درباره ی زیبایی شناسی ست، و همینطور در متنی درباره ی دلوز و هگل، باید نقل قولی از کسی مانند آدورنو آورد که نه نسبتی با «سنتز هگلی» دارد و نه نسبتی با «هستی شناسی تفاوت» دلوزی. بگذریم از این که گزاره ی مبهم نقل شده از آدورنو نیز، چندان عبارت مرکزی در نگاه استتیک آدورنو نبوده و حتا نویسنده روشن نکرده چرا باید بین منطق تاریخ هنر و تاریخ فلسفه آن هم از نظر آدورنو، گونه ای اینهمانی بیرون کشید. آن هم برای دلوزی که در کتاب «فلسفه چیست؟» حساب هنر و کارکرد آن را از فلسفه جدا دانسته و همینطور هگلی که در مراحل رفع دیالکتیکی خود، هنر را تنها دقیقه ای رفع شده در تاریخ خودآگاهی روح میداند و نه دارای مراحلی موازی و این همان با تاریخ فلسفه. حتا پیوند بین تاریخ فلسفه و تاریخ هنر، برای آدورنو نیز به هیچ رو به سبک موازی و اینهمان نیست.

2) نویسنده پس از اینهمان کردن تاریخ هنر و تاریخ تفکر و همچنین باز کردن پای آدورنو به دعوای هگل و دلوز، نتیجه ای جالب می گیرد! این که تضاد درونی عالم است و همین تضاد باعث آفرینش می شود. روشن نیست که به چه دلیل باید این سخن را پذیرفت و اصلا نسبت این سخن با فکر فلسفی هگل و آدورنو و دلوز در چیست. چه بسا بتوان با اغماضی بزرگ این سخن کلی و تقریبا بی معنا را با دیالکتیک منفی آدورنو یکی گرفت، اما در این صورت پرسیدنی است که چرا باید از آدورنو برای فهم دلوز استفاده کرد؟ امر منفی و تضاد، هر چند ترم هایی کلیدی برای دیالکتیک منفی هستند -گرچه که به هیچ وجه یکی نیستند و باز اگرچه که تضاد به هیچ وجه موتور محرک دیالکتیک نیست، بلکه تناقض و یا بهتر بگوییم آنتی نومی های کانتی که ورای مقوله ی تضاد است بنیاد دیالکتیک است- اما در نهایت کاملا ترم هایی معوج برای فهم مقولات دلوزی چون تفاوت و آری گویی هستند. در ادامه به این مساله باز خواهم گشت.

3) نتیجه ی فاجعه بار تری اما از گزاره ی کلی پیشین در ادامه بدست آمده. گزاره ی قبلی -که تضاد درونی عالم و شرط آفرینش است- که به زحمت میتواند عبارتی فلسفی و درست باشد و تنها با تاویلی خاص میتواند به هگل و آدورنو مربوط شود، مقدمه ای شده برای این نتیجه: «خفقان و سرکوب در یک جامعه گرچه منظری خوشایند ندارد ولی این خود سبب می شود که حرکت و تضاد بیشتر نیروهای مخفی درون جامعه علیه ننگ سرکوب شدگی از بالقوگی به درآیند». اولا روشن نیست که چرا باید در فلسفه از چیزی به اسم جامعه و مساله ی خفقان حرف زد. کسی که کمترین شناختی از دلوز و نگاهش به فلسفه داشته باشد، خوب میداند که صفحه ی درون ماندگار فلسفه، نه چیزی از سنخ جامعه و عوامل اجتماعی، که چیزی از سنخ تجربه ی تکین و منحصر به فرد از هستی است. حتا هگل و آدورنو نیز، مساله ی امر منفی را به هیچ رو به عنوان شکافی اجتماعی درنظر نمیگیرند و خوانش آدرونویی و فرویدی از مساله ی سرکوب - که البته مطلقا ضد دلوزی است- ما را به این نتیجه ی هولناک نمی رساند که سرکوب عامل آفرینش و تفاوت است؛ بلکه برعکس مساله ی سرکوب هماره واکنشی به ترومایی است که پیشاپیش برای فرد -در روانکاوی- و یا سوژه -در فلسفه- رخ داده.سرکوب دارای منطق اینهمانی است و مترصد آن است که امر متفاوت را به هر وجهی که شده، به امر همسان بازگرداند.

4) در ادامه نویسنده دست به ساختن دوگانه ای زده که از اساس رسوا و خنده دار است، دوگانه ی تاریخ-شدن. این دوگانه گرته برداری ناشیانه ای ست که نویسنده از مساله ای مشابه از تفکر دلوز انجام داده، مساله ای که دلوز در آثار گوناگونش، به شیوه هایی کاملا متفاوت دست به تبیین آن زده. صیرورت، ترمی بیگانه با فلسفه ی دیالکتیک هگل نیست و دست بر قضا مسایلی چون نفی در نفی، آفهبونگ، حرکت مدام دیالکتیکی، جملگی دلالت بر نگاه صیرورت باور هگل دارد. هگل، شدن یا صیرورت را در چندجا به تصریح در بنیاد فلسفه اش دانسته، دو ارجاع معروف و صریح هگل به مساله ی صیرورت، یکی در پیشگفتار پدیدارشناسی روح، دیگری در بخش نخست علم منطق، نشان میدهد که بیگانه دانستن هگل با صیرورت، چیزی فراتر از یک شوخی نیست. فهم و نقد به کنار، حتا اطلاعات عمومی در باره ی تاریخ فلسفه، کافی بود تا نویسنده به نوشتن چنین شوخی مسخره ای، خطر نکند. نگاه متفاوت دلوز و نیچه نسبت به هگل، در مقوله ی صیرورت، بیشتر از هر چیز ناشی از هستی شناسی و مقوله ی تفاوت است که برای مثال در بحث شان درباب بازگشت جاودان، به آن تصریح کرده اند. بازگشت جاودان، موجب فرآیند تکینه ای در هر هستنده می شود که او را به شیوه ای از انقیاد غایت باور تاریخی به بیرون می اندازد. اینجا تاریخ نه مساله ای ضد شدن، که در واقع بازنمایی گونه ای از شدن است که منقاد نگاه غایت باور میشود. بنابراین دوگانه ی شدن-تاریخ، بسیار پیچیده تر و در هم تنیده تر از آن است که دو جبهه ی فکری را ایجاد کند که از یک سو عده ای بچه گانه بر شدن تاکید کنند و عده ای دیگر، بر تاریخ! بنیاد این مساله ی اساسی، فراتر از دعوای استقلال و پرسپولیس است و هگل و دلوز نیز، بسیار باهوش تر از آن هستند که در چنین مسایلی دست خود را رو کنند. مسایل دیگری چون ضرورت در دیالکتیک و فقدان ضرورت در فلسفه دلوز نیز، نشانی ست این بار، بر نفهمیدن فلسفه ی دلوز. تاکید دلوز از خلال فیلسوفان گونان بر مساله ی ضرورت بسیار بنیادی ست. برای مثال دلوز در قسمتی از نیچه و فلسفه، به مساله ی ضرورت و تصادف به نزد نیچه می پردازد و تصریح میکند که اساس فهم متفاوت نیچه از مفهوم ضرورت، به عنوان متضایف مفهوم تصادف است که موجب نگاه کنشی و آری گوی او به هستی است، نه نفی مفهوم ضرورت!

5) اما پیشتر اشاره ای به این داشتم که اگر مقدمات مبهم نویسنده را به حداقل حدممکن از زبان فلسفی برگردانیم، تصریح او بر خوانشی مبتنی بر دیالکتیک منفی از مفهوم فلسفه و بنابراین تاریخ فلسفه است. اما پرسش اصلی که از منظر دلوز و نگاهش به مفهوم فلسفه میتوان مطرح کرد، نه صرفا تاکید بر مساله ی امر منفی، بلکه پرسش از این است که چرا باید فلسفه را همچند تاریخ فلسفه فهمید. به شرح مستوفایی که دلوز و گوتاری در کتاب فلسفه چیست، آوردند، فلسفه نه بر بستر تاریخی و تاریخ فلسفه، بل بر بستر صفحات درون ماندگاری بسط می یابند که بر زمین فلسفه -و نه تاریخ فلسفه- قرار گرفته است. در واقع تاکید بر این که دلوز را به عنوانی آنتی تزی در فهم تاریخ فلسفه، در مقابل نگاه هگلی مطرح کنیم، نشان از آن دارد که نه تنها هیچ از تفکر فلسفی دلوز و هگل نمیدانیم، بلکه درباره ی مفهوم تاریخ و تاریخ فلسفه نیز هیچ نیندیشیده ایم.

6) پایان این مطلب و جمع بندی جناب نویسنده، تقریبا بی معنی ترین عباراتی است که میتوان درباره ی نسبت فلسفه ی دلوز و هگل به زبان راند. پایانی که میخواهد به سبکی دیالکتیکی جمعی بین دلوز و هگل برقرار کند و فراتر از آنها برود، اما در عمل نه به دیالکتیک مربوط می شود، نه به دلوز و نه به هگل. وقتی نویسنده بدون داشتن کوچک ترین درکی از فلسفه ی این فیلسوفان و اصلا دعوایی که بین اینها میتواند برقرار باشد، به شیوه ای شهوتناک میل به سنتز آنها دارد و صادر کردن حکم پیرامون کلی ترین مسایل این فیلسوفان و تاریخ فلسفه به طور کل را، بر تدقیق و بررسی جزییات فلسفی آنها ترجیح میدهد، در واقع از هر دوی این فیلسوفان و اصلا از زمین هر فلسفه ی ممکنی، خود را به جهنم کلی بافی تبعید کرده. فلسفه به نزد هگل درگیر با مفهوم -یا صورت معقول- و کلی انضمامی است، کلی هایی که به هیچ رو سر در دنیای انتزاعیات ندارند و هماره با جزییات فراوان منضم شده اند. فلسفه همینطور به نزد دلوز نیز، درگیر با امر کلی ست اما نه به عنوان چیزی که جزییات را توضیح دهد، بل به عنوان چیزی که خود باید توضیح داده شود. بنابراین هر نوشته ی فلسفی که به وجهی، امر کلی را پیشاپیش مفروض بگیرد و بدون اشاره به جزییات و منضم شدن به آنها و یا بدون توضیح دادن آن کلیات، سعی کند مدعیات خود را به اثبات برساند، پیشاپیش خود را از تمام دعواهای فلسفی ممکن بین دلوز و هگل به بیرون رانده.

بله دوستان! میل به بازی با نام های فلسفه، هماره میتواند به چنین فاجعه هایی بینجامد. باید مراقب بود

دشواری تفکر

عذاب بزرگ تفکر در این نیست که ما به چیزی که می خواهیم در اندیشیدن نمی رسیم، بل مساله ی دردناک اینجاست که تمام چیزی که می خواهیم را، مدام و به شیوه ی رسوایی پیش چشمانمان از کف میدهیم.
گویی ابتدا در دست داریمش، اما همین که عزم به نگه داشتن و به کاربستن اش می کنیم، به نزدیک تر شدن به آن، از ما می گریزد. گریزی که از نیروی ناخواسته ی خواست خود ماست، همان خواستی که او را می خواست.
دشواری تفکر، در چیزی جز توان انتظار و تعلیق نیست؛ توانی که اگر جایش را به ناشکیبایی دهد دست مان را به وضع نا امید کننده ای، خالی تر از قبل می کند...

درون آینه ی رو به رو چه میبینی؟

با شور و حرارت خاصی درباره ی دریدا و کانت و هایدگر و سارتر صحبت می کرد، آهنگ صدایش مدام تند تر میشد و تن صدایش بالاتر می رفت. وقتی به او نگاه می کردی، حس میکردی در چهره ی حقیقت خیره شدی و داری از حقایق غریب هستی مستقیم سیراب می شوی. عصبانیت خاصی چاشنی هر واژه اش بود، چنان که گاهی حس می کردی نه به عنوان مخاطب اش، که به عنوان گناهکاری هستی که او دارد از جهل تو عذاب می کشد. با اینکه هیچ چیزی هم نمی گفتی، حتا از نوع نگاه کردنت عصبی می شد، حتا وقتی نگاهت تحسین برانگیز بود نیز، باز عصبی تر می شد، گویی تو مسئول جدی گرفته نشدن اش بودی، گویی تو مانع کشف نبوغ اش بودی.
اما ناگهان صدایش می لرزد، تردیدی به سراغش می آید که به وضوح تمام حالات قبلی اش، آن را احساس میکنی. تردید گاهی مانع می شود جملاتش را به انتها برساند. ابتدا از چند تپق ساده شروع میشود و آرام آرام کار به جاهای باریک می کشد. بعد از هر جمله اش، مدام زیر لب می گوید: مزخرف می گویم! پرت و پلا گفتم! لعنت به من!
کم کم تردیدش بدل به شرم می شود، شرمی سر تا پای وجودش را فلج می کند، حالا دیگر موضوع صحبت هایش هم عوض شدند، دیگر هستی و زمان و ماتقدم و هستی فی نفسه و هستی لنفسه را بهم ربط نمی داد و از هایدگر و کانت و سارتر معجون اومانیزم درست نمی کرد، حالا دیگر داشت یکبند به خودش و سخنان قبلی اش حمله می کرد، عصبانیت اش از دست خودش کاملا آشکار بود. این بار تنها به زمین نگاه می کرد و در حالتی شرمناک گویی تنها داشت به گناهانش فکر می کرد.
تنهایش می گذاری، و قتی در حال رفتن پشت ات به اوست، صدای گریه ای خفیف را می شنوی. اهمیتی نمی دهی، راهت را میگیری و از جلوی آینه دور می شوی..

در رنج اپوخه*

قبل از خواندن یک متن یا کتاب، باید حسابی خالی شوم، نه از هر چیز البته! از آن چیز که کتاب می خواهد از آن بگوید.
این ته مانده های مزاحم پس ذهنم، هماره هنگام خواندن هر متن، بی اجازه وسط متن می پرند و تا زمانی که جایی، مثلا حاشیه ی همان متن، آنها را یادداشت نکنم، رهایم نمی کنند و البته رها کردن شان هم موقت است.
ایده ها اما به سادگی از ذهن کنده نمی شوند، ساده است ایده ای را به ذهن وارد کردن، اما کندن همان ایده تقریبا به طرز نا امید کننده ای دشوار است.
تقریبا تنها راهی که میتوان ماشینِ هماره در کارِ یک ایده را در ذهنم خاموش کنم، افتادن به جانش است. ادامه و امتداد دادنش. دقیقن مثل زمانی که می خواهم آن ایده را واقعا به کار ببندم و مثلا متنی یا تحقیقی درباره اش بنویسم. کار را باید کاملا جدی گرفت، حتا جدی تر از حالت واقعی. باید ایده را به میدان مبارزه کشاند و بی وقفه از آن کار کشید. تا جایی که میتوان امتدادش داد و به سرحداتش برد. این کار را باید ادامه داد، حتا وقتی ایده تغییر ماهیت میدهد و تبدیل به ایده ای دیگر میشود و یا بدون تغییر ماهیت به ایده ای دیگر متصل می شود و ساخت ایده مند جدیدی پدید می آورد. کار ممکن است حتا به جاهای جالب برسد و موارد تازه ای پیدا شود، اما اصلن نباید اهمیت داد، هیچ جا لازم نیست که کار را متوقف کنم تا یک متن یا وضعیت منسجم به وجود آید، چه که برای این مساله سراغ ایده ها نرفته بودم. باید کار را همچنان ادامه دهم تا ایده ها کلافه شوند، کم کم ریپ بزنند و در سلسله ی سوال ها، ناتوان از پاسخ گویی بشوند. اولین ریپ کافی نیست، باید فرآیند را به تمامی ادامه داد تا ایده کاملا فلج بشود و نتواند گامی به پیش رود. کم کم تهوعی عجیب به سراغم می آید. چسبناکی ایده کم می شود و ایده رفته رفته وا می رود، ناگهان تهوع به استفراغی شدید می انجامد و تمام خرده تکه های ایده ای که با آن کار میکردم بیرون می ریزد. پس از آن سرگیجه ی مبهم آغاز میشود و حالت سبکی که هوشیاری ام را پایین می آورند، در همین حال است که ایده فراموش می شود.
خواندن متن اصلی، متنی که میخواهد ایده های خودش را در ذهنم بکارد، تازه آغاز می شود. متنی که حالا رو به من گشوده شده، چه هیچ ایده ی مزاحمی افق مشترک من و متن را مدام مخدوش نمی کند. خیلی از اوقات در فرآیند بی انتهای خواندن متن، دوباره ایده های قدیم در ذهنم کاشته می شوند، گاهی با حالتی کاملا بکرتر و تازه تر و گاهی مثل قبل. و گاهی نیز خود متن دل پیچه های تازه ای را به جانم می اندازد که به تهوع های تازه می انجامند. اما خرده تفاوتی این بارهست، این که متن و نویسنده شاید بتواند هنرمندانه تر از من با مساله ی دل پیچه آور مواجهه بشوند و اتفاقا بر این تهوع چیره شوند.
این کارها یکی از سخت ترین و هم هنگام لذت بخش ترین کارهای دنیاست، کاری که می توان نامش را لذت آموختن گذاشت، لذت دردناک فلسفه...

*اپوخه، نام قسمتی از فرآیند پدیدارشناسی به ویژه در پدیدارشناسی هوسرل است، در این مرحله پدیدارشناس میکوشد برای مواجهه با موضوع پدیدارشناسی خود، پیش فرض ها و پیش دانسته های خود در باره ی موضوع را در حال تعلیق بگذارد -گویی که آنها را نمی داند و آنها اساسا صادق نیستند- و مستقیما با خود موضوع مواجه شود.

عشق نوشتن همچون شرم نوشتن، عشقی مَجازا مُجاز


1) آنکه می نویسد، نمی تواند نوشتن را ادامه دهد، مگر به آن عمیقا میل ورزد، پس آن نویسنده که غایت اش از نوشتن را تنها و تنها فلسفه، ادبیات و یا هر چیزی غیر از نوشتن اعلام بدارد، دروغگوست



2) اما آنکه مینویسد نمی تواند از نوشتن به عنوان غایتی از پیش حاضر نیز سخن بگوید. نوشته تا نوشته نشده وجودی ندارد که ابژه ی حاضر میل باشد، و وقتی که نوشته شد نیز نمی تواند ابژه ی میل باشد، چه دیگر نوشته شده و میل به نوشتن نمی تواند موکول به نوشته ای باشد که پیشتر نوشته شده، چه در این صورت، نویسنده باید دست از قلم بردارد چون آنچه او میل نوشتن اش را داشته پیشتر نوشته شده



3) پس نوشتن هماره مستلزم گونه ای عشق نهفته و ضمنی به نوشتن است، عشقی ممنوعه؛ عشق به موجود اما نه همچون موجود حاضر. موتور محرک نوشتن، در تعلیقی ابدی ست، در تعلیق نوشتار به دست خود نوشتار، تعلیقی نه از سنخ تشویش و ناپایداری، تعلیقی از سنخ عشق، عشقی ممنوعه، عشقی به زبان نیامده و به زبان نیامدنی. عشقی شرم آلود. شرمی از عشقی ممنوعه و به زبان نیامدنی که لذتش را تا ابد کشدار می کند.



4) فرزند این عشق ممنوعه، عشق ناگفتنی و درون ماندگار نوشتن، عشقی مُجاز و بیان کردنی است که عشق بیان شده در متن است، همان که نویسنده بیان میدارد نوشتنش به عشق آن است: فلسفه، ادبیات، سیاست، اجتماع، حقیقت و ...  این عشق مُجاز، مَجازی از عشق ممنوعه و پنهای نوشتار است، ماشین تعلیق ابدی نوشتار برای نوشتار..

ظریفی برایم پیغام داده که تمام بلاگت را خواندم و یک کلام حرف حساب و فلسفیدن در آن پیدا نکردم

البته ظریف مذکور به دلیل نامعلومی نگذاشت تا پاسخش را بدهم و سریع در رفت؛ خب حالا اینجا برای این ظریف عزیز و دیگر ظریفانی که در پی فلسفیدن در این بلاگ هستند، پاسخی دارم:

اگر دقت کرده باشید، اینجا هیچ موضوع و تگی تحت عنوان فلسفیدن وجود ندارد و هیچ متنی از متون این بلاگ ادعای گل و گشاد - و البته این روزها بی معنا شده ی- فلسفیدن را برای خود قایل نیست. اهم متن های این خراب شده، عنوانش هست خرده تاملات فلسفی، که آن هم برای کسی که فارسی بداند معنایش روشن است، این که اولا اینها تامل هستند و تازه تاملاتی خرده و کوتاه، یعنی اندیشه هایی که فردی با خود به مرور و بررسی اش می پردازد (تعریف حدودی تامل، چنانکه مثلا در تاملات دکارت نیز چنین مساله ای را شاهدیم).

دیگر آنکه این خرده تاملات، می کوشد از میان روش ها و رویکردهای گوناگونی مثل روان شناختی، اجتماعی و ... از رویکرد و روش فلسفی استفاده کنند، یعنی روشی معطوف به تحلیل و پدیدارشناسی مسایل، چنانکه نسبت آنها با مبادی و مبانی وجود آدمی و هستی، مشخص شود. در واقع رویکرد فلسفی، در صدد آن است که نشان دهد چگونه هر موقعیتی ولو خرد و ناچیز، چگونه در پیوندی بنیادین با پرسش ها و زمینه های بنیادین وجود آدمی ست.

حالا تفاوت یک تامل فلسفی یا خرده تامل فلسفی، با فلسفیدن در چه چیزی تواند بود؟

البته که آشکارا فلسفه به بررسی خود موقعیت ها و پرسش های بنیادین می پردازد و از این نظر کاملا مستقل از یک خرده تامل فلسفی است.

باری؛ کسانی که دقتی به این ظرایف نداشته باشند و کودکانه هر چیز که در آن «فلسفه» داشته باشد را فلسفیدن فرض کنند و از فلسفه نیز تنها معیارهای ذهنی خود را بپذیرند؛ بدون شک جای مناسبی نیامده اند و تورشان چیز خاصی را صید نخواهد کرد.

این البته افتخار من است که چنین موجوداتی دست خالی از بلاگ من بیرون بیایند و دیگر رغبت نکنند به اینجا سری بزنند :)

خرده تاملی پیرامون استثنا، قاعده، قرارداد


1) استثنا، حالتی بیرون مانده از قاعده نیست. چنین نگاهی به امر استثنایی مستلزم یکی دانستن قاعده و قرار داد است. مفهوم قاعده اما چیزی غیر از مفهوم قرار داد است، چیزی که در متافیزیک کلاسیک علیت خوانده می شود: وجود نسبتی ضرور که از «الف» به «ب» می رسد. (الف ب را نتیجه میدهد)
2) شبهه ی هیوم در باب استقرا و مفهوم علیت، البته حمله ای مستقیم به خود علیت نبود، بلکه تاختن به این پیش فرض بود که می توان روابط علی را آنچنان که در واقع هست، دریافت. در واقع، هیوم نه به علیت، که به تعینات علیت می پردازد و آن را امری احتمالی و شک بردار و غیرضرور میخواند.
3) باری، می توان با تسامح و دقتی پایین ادعا کرد قاعده هماره بر رابطه ی علیت آنچنان که در واقع هست دلالت دارد، و قرار داد بر تعین ذهنی و احتمالی دلالت دارد که ما برای بیان و بازنمایی رابطه ی علی یا قاعده، از آن استفاده میکنیم.
4) با این احتساب، حالات استثنا نه موارد نقض یک قاعده، که می توانند نشان از ناکارآمدی تعینی داشته باشند که ما برای بازنمایی قاعده ی فی نفسه -رابطه ی ضروری علیت- از آن سود جستیم. این به خودی خود نشان از این نکته ی خلاف آمد عادت دارد: استثنا هماره نسبتی بنیادی تر با قاعده دارد تا موارد معمول و غیر استثنایی.
5) استثنا از نظر شناخت شناسی یک نقطه ی شکست و گسستگی، و از نظر هستی شناسی یک لحظه ی انکشاف است، چه که هر هستی شناسی مستلزم فهمی یگانه از هستی فارق از تفاوت بین هستنده ها -چه معمولی و چه استثنایی- ست و هر چیز که بتواند ما را به حقیقت منحصر به فرد هستی نزدیک کند، بدون هیچ گونه فرضیه پردازی و افسانه سازی درباره ی مفهوم هستی؛ اتفاقی مناسب است. در حالی که شناخت شناسی بر فهم هستنده ها و دسته بندی کردن آنها استوار است و هر چیز که نظام مقوله بندی آن را دچار خدشه و گسست کند، بیشتر نشان اختلالی در روند کار است که باید در اسرع وقت حل یا منحل شود.
6) استثنا نه از سنخ منطقی-ریاضیاتی مثال نقض، که از جنس نسبت ظهور و آشکارگی حقیقت است.

نوشتار همچون هولوکاست نوشتار

آن کس که خواندن و نوشتن را خوب آموخته باشد میداند، حجم بزرگی از آنچه می خوانیم برای فراموش کردن است و بیشتر آنچه می نویسیم برای خط خوردن و پاک شدن و پاره شدن...
برای خوب فهمیدن و خوب نوشتن، باید قسمت بزرگی از کلمات را به گورستان سکوت و سفیدی بین سطور کاغذ سپرد. آنچه که باید نوشته شود و آنچه که باید خوب فهمیده و جذب شود، ققنوس وار از پس خاکستر کلماتی می آید، که با آتش سکوت و خط خوردن سوزانده شدند.
یک نویسنده، عاشق تر از آن است که معشوقش -کلماتش- را یک جا به حراج بازار بگذارد!
و یک خواننده ی حرفه ای زیرک تر از آن است که گمان برد برای فهم آنچه که باید، کافی ست سر و صدای واژه های یک متن را در ذهن ذخیره کند.
صدای سکوت سفیدی بین سطور، غیاب آن کلمات خط خورده و دریغ داشته شده ای ست، که تمامت معنای حاضر یک متن را به چالش می کشد: نوشتار همچون هولوکاست نوشتار! خودسوزی کلمات!

جایی میان میدان چشم ها

خیره شدن به چهره ها و فیگورهای ناشناس، حتا اگر هم به شدت از ریخت افتاده و فسرده باشند، چیزهای غریبی برای کشف دارد. چهره هایی که میدانی هیچ گاه فرصت کوچکترین گپی با آنها نخواهی داشت، پس با ولعی عجیب نگاه میکنی شان. چهره هایی که گاه متوجه نگاهت می شوند و طفره می روند از نگاهت و دقیقا با این کارشان، چیزهایی را لو میدهند که هزار نگاه مستقیم هم نمی توانست آن را آشکار کند.
این کار البته در جایی مثل خیابان و مترو و دیگر معابر چندان جذاب نیست که مثلا در پارک یا در میان حیاط دانشکده یا اداره یا جاهایی مثل این. جاهایی که آدم ها تنها هستند و منتظر چیزی نیستند و کوششی ابلهانه میکنند از تنهایی شان فرار کنند. مثلا هندسفری یا هدفون در گوش میکنند یا به شکل مسخره ای سعی میکنند با تلفن صحبت کنند یا خودشان را در جمعی از دوستان شان بچپانند!
اما هر بار شکست می خورند، و همین هم است که از نگاه تو سخت خشنود می شوند. جایی میان میدان ادراکی که بین تو و او ایجاد می شود، آرامشی سربر می آورد که هر دو را نوازش میکند.... آرامشی که کوچکترین حرکت و صدایی آن را به فنا میدهد و آشفته می کند. همه چیز در آستانه ی آگاهی رخ می دهد و اگر قدمی وارد آگاهی مشترک شود و مثلا رابطه ای حتا در حد یک سلام برقرار شود، همه چیز برای همیشه نابود میشود، گویی که هیچ وقت نبوده...
کیفی که از مکاشفه ی نیمه آگاهانه از چهره ی یک غریبه ی تنها به آدمی دست میدهد، گاهی نه در دوستی یافتنی است و نه حتا در عشق

نفی وضع موجود؟

پرسشی ساده از تمام نفی کننده گان وضع موجود:
رفقا! شما که می نویسید و از الف تا یای هستی را لجن مال می کنید؛ چرا وقتی این همه نفرت حواله ی جهان دور و بر خود میکنید، وقتی که دقیقا به دلیل این شدت مطلق بیزاری باید منفور دیگران شوید، دقیقا محبوب ترین می شوید و همه ی سازندگان وضع موجود را شما را از سر تا پا ستایش می کنند؟
شما که می گویید همه چیز تا مغز استخوان بد است و مهوع و برنتابیدنی، چرا همین «همه چیز و همه کس» در حال تایید شما هستند به جای آنکه منکر شما شوند؟
نفی مطلق و به ظاهر رادیکال وضع موجود، غیر از این است که تمنایی مطلق برای دیده شدن و تایید شدن است؟ چرا که اگر کسی مخالفت کند با شما، یعنی آنکه «به خال زده اید» و «خواب برده گان را آشفته کردید» و «عملا تایید شده اید»؛ و اگر هم مستقیما تایید شوید که خب البته باز تایید شده اید
خلاصه آنکه رفقای رادیکال، من نگران تغییر رادیکال وضع موجودم! نمی دانم اگر آش همین آش و کاسه همین کاسه نباشد، کاسبی شما به چه وضعی می افتد!
البته گویا نباید خیلی هم نگران بود، کاسبان وضع موجود، چه از راه نفی و چه از راه تاییدش، همیشه قدری پولتیک برای حفظ منافع شان بلدند