... نه گفتار کلاسیک آمریکایی از همه ی انسان ها میگوید و نه گفتار داعش از همه ی مومنان. همه ی انسان ها، کلیت انسان، یا دقیقتر بگوییم انسان بماهو و فی نفسه، همانگونه که کاشی نیز اشاره کرده، عنصر اصلی اندیشه ی عملی کانتی ست و این ارتباطی به وضع آسیب شناسانه ی گفتارهای جزیی سیاسی کنونی ندارد، که به تعبیر شما «وضعیت از هم گسیخته ی کنونی دنیا» از آن ناشی شده. متن شما میخواهد با بدبینی به سیاست اومانیستی بنگرد، اما برای چنین بدبینی و فیگور انتقادی هنوز خیلی خام به جهان و مقتضیات آن می پردازد. ولو در انتها برای جلو گیری از سوتفاهم «خردک امتیازی» هم به نگره ی اومانیستی میدهد، اما هنوز از درک این نکته. بسیار فاصله دارد که اومانیسم، برای اومن(انسان) جزیی جدایی ناپذیر است، چه در نظر و چه در عمل، و نهایتا راه هر سیاست مربوط به انسان، از تعیین نسبت با اومانیسم میگذرد، ولو به درک خام و اخلاقی و شاعرانه از اومانیسم محدود نماند. اومانیسم را ایدئولوژی و نسخه ی فکر غربی و بیگانه گان دانستن (که البته در متن شما به آن تصریح نشده) یا لحاظ کردنش همگون یک راه حل بطئی و جزیی، خود بخش بزرگ از مشکلی ست که سیاست و سرنوشت امروز جهان با آن دست و پنجه نرم میکند و روی دیگر سکه ی اعتماد خام و تکیه ی ایدئولوژیک کردن به آن است.
علم و عمل بدون تکیه بر انسان و کلیت او، دهشتناک تر و ویرانگر تر از آن است که بتوان تصور کرد، اما تنها با تکیه بر آن نیز، نه علمی قوام میگیرد و نه عملی. نیاز امروز ما به اومانیسم همانقدر بیشتر شده که امید ما از آن بریده تر، وانگهی بدبینی به اومانیسم اگر خام و ناشی از اغراض دیگر نباشد، دست بالا طرح مساله ی ما ست در قبال اومانیسم، اما وقتی مساله را طرح کنیم و پروای تامل و پاسخ در سر نداشته باشیم، در بهترین حال، پاسخ را دورتر و بغرنج تر میکنیم. ما را گریزی از به دوش کشیدن درد پرسش نیست
... مساله فقط این نیست که فلسفه را عرصه ی خطیر بدانیم، به دیگر بیان مساله بر سر «دانستن»، «تفسیر» و «تلقی» از خطر نیست؛ مساله بر سر مواجهه و پایبندی به آن امر خطیر است. نه دینانی، نه شما و نه من، نمی توانیم تعیین کنیم که خطر کجاست و اصلا «چه چیز میتواند خطرناک باشد»، چه، ماهیت خطر طارد هر تفسیر و شناخت و تلقی و تعبیر است. خطر را دست بالا می توان به اشارت «نشان داد»، اما به عبارت نمیتوان بیان داشت.اگر خطر را پیشاپیش و حسب یک تلقی، هرچند مبهم و مجمل بتوانیم درک کنیم، پس هیچ گاه با رخدادنش غافلگیر نمی شویم، چه، هماره به نحوی منتظر او می بوده ایم.
اما خطر از آن جهت که خطر است، فراسوی انتظار است، در لفافی از غفلت پیچیده شده، چنانکه با ظهورش تمام سر ها را برمیگرداند و تازه متوجه خود می کند. از همین است که توجه و تصدیق امر خطیر اندیشه، کاری ست بس دشوار و بسا محال و نایاب. نمیتوان، ولو با کمال صدق و صمیمیت و زهد، به صرف اراده به آن رو کرد و به هوای ساختن روزگار بهتر و .. آن را در آغوش گرفت، آن خطر حتا از خالص ترین و صمیمی ترین اراده ها می گریزد و حتا اجازه نمی دهد که به آن بتوانیم به سادگی گشوده باشیم. وفاداری به امر خطیر تفکر، وفاداری به تعینی از پیش معین نیست، پروای لحظه ی معین یا نقطه ی خاصی را داشتن نیست، وفاداری به نفس خطری ست نامنتظر و دهشتناک، چنان خطری که زبان را در کام نگاه دارد تا به هر رطب و یابسی باز نشود و به هر دعوی بلندی آلوده نگردد. چیزی که فقدانش خیال استاد ما را آسوده میکند تا از پر سیمرغ تا جان جهان را برای مخاطب کامجویش روایت کند و گوش آدمیان را از صدای خود و منیت اش،کر.
این خطر ولو نامتنظر است و در بند تعین خاص نیست، اما تعین ناپذیر نیز نیست. خطر اندیشیدن برای آنان که در میانه ی این میدان باشند، از قضا مستور نیست، هماره صورتی از حضور ان را «حس» میکنند. مساله ی دینانی دقیقا همین تن زدن از حضور در میدان دشوار اندیشیدن است، میدانی که درست به دلیل همین خطر، دلچسب و به سادگی تحمل پذیر نیست. این تشخیص غلط دینانی از خطر اندیشیدن نیست که او را از این میدان دور نگاه داشته، بل دور بودن از این میدان است که مجال فرافکنی ها را به او و بسیار دیگری همچون او-از جمله شاگردان مغرور و بی مایه اش در دانشگاه ها- بخشیده. پیشاپیش تعیین کردن خطر اندیشیدن و واکسینه کردن های آنچنانی، یکی از مکانیسم های فرافکنی و تن زدن از حضور در میدان دشوار و خطیر اندیشیدن است و پیامد دیگرش نیز، چنانکه پیشتر آوردم، برپا کردن شوهای تلویزیونی و منبرها و معرکه گیری ها، حتا و صدالبته به خصوص، در کرسی های فلسفه ی دانشگاهی و دیگر جایگاه هاست.
دینانی ادامه ی آن سنت وعظ و معرکه گیری ست که در میراثی منحط، لاجرم به انحطاط رسیده و از سوی دیگر مقهور دم و دستگاه «صنعت فرهنگ»ی شده که برایش حکم شهر فرنگ گذشته ها را دارد. ترکییب آن سنت خطابی هم اکنون منحط شده، با این صنعت رسانه و فرهنگ، در نبود دانشگاهی که اسلوب نقد را پاس بدارد و معرکه را بر معرکه گیران تنگ کند، می شود مردی از جنس دینانی که از فلسفه ی زبان و ایده آلیسم و انتولوژی و محسوس و معقول و .... را با اورادی نپخته و از سر ذوق، در کتبی متعدد و متوالی، برای مان تنقیح کند و حساب فلسفه و نافلسفه را با کرامات شخصی خود، روشن کند. «شومن» بودن از آن جنس که این استاد دوست داشتنی بدان آلوده شده، سرنوشت تمام کسانی ست که اندیشیدن را نه «خطر کردن»، بل میلی از سر کنجکاوی و حقیقت جویی و.... میدانند. مساله بر سر آن نیست که صدق و کذب را تعلیق کنیم یا نه -و معلم تعلیق صدق و کذب نیز نه پدیدارشناسان که فیلسوفان تحلیل زبانی بوده اند-، مساله حتا بر سر پرسیدن از نسبت فلسفه و تمدن نیز نیست، گو اینکه جماعت سرگردانی در این مرز و بوم، در مراکز مطالعاتی پرشمار «غرب شناسی»، روز و شب از این سوالات می پرسند اما حتا نتوانستند اندیشه ی خود را از مرگ نجات دهند، چه رسد به احیای اندیشه ی مرده ی دیگری.
مساله درست بر سر این است که آیا به تلقی ای از اندیشیدن وفادار می مانیم که خطر و به جان آزمودن خطر را با خود داشته باشد یا نه. اگر پای وفاداری به امر خطیر منطوی در اندیشیدن بایستیم، بسا که خود و بسیاری جز خود را از مرگ نجات دهیم و راهی به آینده و احیای اشباح گذشته بگشاییم، ور نه، اندیشیدن در عصر عسرت زده ی انحطاط سنت و تغلب و انقیاد صنعت فرهنگ، لاجرم به بوالفضولی و تفنن و «پرسه زدن هایی لوس در باغ معرفت» خواهد انجامید...
گاهی زمان درست جایی که نباید می ایستد، تنها کاری باید در این مواقع کرد، ایستادن کنار زمان است؛ چه، زمان تنها موجود این جهان است که حتا وقتی که ایستاده نیز میتواند بگذرد...
... آنچه دیدنی ست، گرد هم آمدن اساتیدی از دانشگاه تهران است، جهت تصدیق و تایید سخنان و آرای طباطبایی که در آن همایش یک سخن مهم بیشتر نگفت، و آن این که این دانشگاه مرده است!
این اساتید گرام حقیقتا با این بخش مهم و اساسی سخن طباطبایی چه میکنند؟ با آن همدلند؟ مخالفند؟ نادیده میگیرندش و به حساب «تعیین نرخی وسط دعوا» میگذارند؟ عجیب نیست که اصلی ترین خطاب طباطبایی به دانشگاه است و خاموش ترین ها به این خطاب، خود دانشگاهیانند؟
شاید دانشگاه خود به زوال و ویرانی خود متطفن است و آن را با چنین سکوتی از لسان دانگشاهیان تایید میکند؟
به نظر میرسد نظام دانش-قدرتی که در زیر پوست این دانشگاه در حال تکوین و تثبیت خویش است، حتا به سخنان ظاهرا رادیکال طباطبایی ایمن است و به سادگی میتواند آن را گرفته و در خود درونی کند، البته نه به سبب وثاقت و ساختار هوشمندش ، بل به جهت آنکه حرف های طباطبایی هنوز آنقدرها رادیکال و در گسست از وضعیت دانشگاه نیست، که خود و ستایشگانش می پندارند. او به ظرافت و دقت اشاره کرد که دانشگاه تهران زاییده ی نیروی ضرورتی بود که شکست تاریخی مان در ناحیه ی آگاهی ملی مان پدیدار کرد. وانگهی همو، در ادامه بازی را به سطح آل احمدی «تقلید» و «به تقلید زاده شدن» و «به تقلید مردن» باز میگرداند. البته حق این است که گفتار او غنایی بیشتر از گفتار آل احمدی دارد و به جای «آنچه خود داشت» بر «اجتهاد» تاکید میکند، اما با به ابهام و سکوت برگزار کردن نسبت «اجتهاد» و «شکست»، ناگزیر میشود باز به مفهوم مندرس «تقلید» بازگردد که خود از مفاهیم بنیادین همین نظام دانش قدرت کنونی ست که در قالب دانشگاه های ما تجسد یافته. دانشگاهی که به ضرورت نیروی شکست زاده شده، نمیتواند با تقلید زاده شده باشد و دانشگاهی که با تقلید زاده نشده، نمیتواند با تقلید نیز بمیرد، و این نقطه ی کور اندیشیدن طباطبایی-دانشگاهیان کنونی ما به وضعیت تاریخی خویش است...
-کیست که نداند برای به خاطر آوردن، نخست باید از یاد برد؟
-تقریبا هیچ کس!
-آن که قهقهه می زند، میخواهد لذت خندیدن را برای دیگران، زهرمار کند!
-من برترینم
-راست میگویی؟
-آری، به قدری که راستش را به هر کسی نگویم!
-امان از این قفس، هیچ چیز به مانند این روحم را نمی آزارد!
-امان از تو ای روح! بیشتر از هر که دیده و شناخته ام، مرا می آزاری!
-اینک انسان، ظفرمندتر از همیشه بر قله های افتخار گام می گذارد، آغاز تاریخ او خجسته باد!
-آنک ملال! برفراز سر تمام انسان ها، آنانی که چشمان شان تنها جلوی سر شان را می بیند، نه بالای سرشان را، ایستاده و حکمرانی میکند.
-پس تمام این قرون متمادی رنج و پیشرفت، برای آن بود که ملال را به بالای کوه برسانیم؟
چنین گفت ملالی که خود را ظفرمندانه فاتح قله ها بر دوش آدمیان می دید...
دیر یا زود، روزی سر میرسد که سایه ها حوصله شان از نوشته هایی سر میرود، که نویسندگانی خطاب به آنها از زخم هایی میگویند که در تنهایی روح شان را مثل خوره می خورد. دیر یا زود، تمام سایه ها دست به یکی میکنند، علیه این نویسندگان می شورند و جهان را از دست صاحبان شان، در می آورند
روزی که حکومت دیکتاتوری دموکراتیک سایه ها
جهان را
رستگار کند
و کلمات را
رها از بند خوره هایی که همدیگر را میخورند.
وقت بس تنگ است و محنت بی پایان؛ برون باید کشید از این ورطه رخت خویش، ورطه ی طلب معنا و ناکامی بی پایانش. معنایی که اگر روزی هم پیدایش شود، باید یقه اش را چسبید و کنج دیوارش گذاشت و به او گفت که نوش داروی بعد از مرگ، نیش است و ریشخند، خنده به ریش و زخمی که از پا در آورد و ریشه را سوزاند. باید به او گفت که بازگرد همانجا که تا کنون بودی، آنجا که به خیال خودت به آزمون انتظار، عیار منتظرانت را می آزمودی. برگرد و تو هم بیاموز که معنایی باشی برای هیچ کس، معنایی که این بار نوبت اوست تا منتظر جان مشتاقش باشد، جانی که نمی رسد از راه هیچ گاه، درست به سان خودش...
روز از پی روز می رود و قرار جان بی قرار، بی نشان تر می شود. روزها که به سودای پختگی، خام را خام می گذارند و می گذرند، روزها که در استکمال بی کمال تر می شوند و امید امیدواران بی بنیادتر. روزها که قماربازان را هزار مال و مکنت می ماند مگر هوس قمار دیگر، روزها که خاموش می شود سکوت طلب در کوس و بانگ دانایی و دانایان...
من اما «هنوز به رغم این همه» همان بی هنر غافل از خویشتنم. هنوز در سودای کمال و پختگی، در سودای زایل شدن خویشم. طلب می کنم آن را که دانسته یا بی دانش، کارم را به سر رساند، هنوز در کنج عافیت عافیت طلبی می کنم و هنوز بر بی وفایی دنیای دون لعن و نفرین...
گفتنی ها را که می گویند و ناگفتنی ها را هم که به ابتذال بر زمین می ریزند، سهم من می ماند همین زندگی که هیچش نباشد، نه قرار، نه بی قراری؛ نه سخن، نه سکوت. مکرر میکنم مگر روزی جانی به لب رسد و جهانی تازه شود..