- که را بیشتر دوست داری، بگو ای مرد رازآلود؟ پدر، مادر، خواهر، یا برادرت؟
- نه پدری دارم، نه مادری، نه خواهری، نه برادری.
- دوستانت چه؟
- واژه ای بکار بردی که تا امروز برایم گنگ مانده.
- وطنت چطور؟
- نمیدانم جغرافیایش کجاست.
- زیبایی چطور؟
- گر اله و نامیرا بود، چه دوستش میداشتم.
- سیم و زر چطور؟
- بیزارم، آنگونه که شما از خدایان.
- دلبسته چیستی آخر، تو ای بیگانه ی غریب؟
- ابرها...ابرهایی که میگذرند، آن بالا، آن بالا... ابرهای شگفت انگیز.
*شارل بودلر*
واقعه که از راه رسد، میتوان یک گوشه ایستاد و نظاره اش کرد، می توان به بند محاسباتش کشاند، می توان به آن شک کرد، می توان حتا باورش نکرد؛ وانگهی نمی توان به هیچ کدام از این لطایف الحیل، وقوعش را از کار انداخت، می آید، زیر و زبر میکند و زمان را از لولا در می آورد، مانند خط تا در میانه ی کاغذی سفید، همه چیز را روی خودش باز می اندازد، چندانکه تو گویی هیچ چیز تغییر نکرده، و البته که هیچ «چیز» هم تغییر نکرده، با این همه اما، دیگر هیچ چیز مانند گذشته نیست.
واقعه ای از راه رسیده است، باورش کنیم یا نه، به «باور» ما اهمیتی نمیدهد، او با نیروی بی پایان زمان در دشت بی کران هستی می تازد و می تازاند! ماجرایی نو آغازیدن گرفته، بی اجازه ی هیچ کدام مان و ما درست بی آنکه فهمیده باشیم در میانه ی آن پرتاب شدیم، هر انتخابی کنیم، تفاوتی نمی کند! بازی برقرار است، بسیار جدی تر از آنکه فکرش را بکنیم، ولو زیر میز بزنیم و شهر را بهم بریزیم، نتیجه ی بازی به این کولی بازی ها تغییر نمیکند، زمین و زمان را هم به آتش نیستی بکشانیم، این حقیقت پابرجا می ماند که ما وسط بازی هستیم، در جهان، در جهانی که دقیقا ممکن بود در آن نباشیم! ممکن به امکان خاص! اما حالا که واقعه و زمان هر دو خواسته اند، گریزی نیست، بازی میکنیم! و بازی می سازیم و در جریده ی عالم ثبت میکنیم رد و نشان ماجراجویی مان را! خدا را چه دیدی، بسا که قرن ها بعد، وقتی باستان شناسان کنجکاو به آثار و نشانه های ما برسند، بالاخره بفهمند که ما ماجراجویان دوستی ناب، بی مدد هیچ روح القدوس خسته ای، یک بار برای همیشه تاریخ را رستگار کردیم! شاید زان پس، آدمیان بی وجدانی آزرده و جانی فسرده، باز به زمین ایمان آرند و زمان را به عهد و وقت زیستن در زمین بیارایند....
برای ما، برای دوستی ناب...
... البته که محدود و محاط به شرایط انسانی هستم و به همین جهت مجوز ندارم از امور نامشروط سخن بگم، ولی هر انسانی این امکان رو داره که تو زندگیش به یک امر نامشروط تعین ببخشه، زیراکه هر انسان واجد یک حقیقت مطلقه، یعنی حقیقت مرگ و تناهی که تخطی ناپذیره...
من دوستی نامشروط رو برگزیدم، یا بهتر بگم دوستی نامشروط منو برگزیده....گرچه همه ی تناهی انسانی ام خواه ناخواه روی آن سایه خواهد انداخت، اما هم اکنون حاضرم مصلوب راه دوستی شم، مصلوب دوست.... و تو! دوستی که از راه رسیدی و کماکان در راهی، دوستی که دوستی را به کمالش میل دادی، تو که زمان و مکان عشق را برایم گشودی... تو دوستی هستی که خود شرط امکان گفتن از دوستی نامشروط شدی برای من، نامشروط تا سرحدات امر بی معنا و هذیان آلود....
... راستش سوال جالبیه. از این جهت بهش فکر نکرده بودم. اما اونچه من تجربه داشتم بیشتر خودافشاگری نزد دیگری ناآشناست. نزدیکان و آشنایان به دید من، دیگه دیگری یا غیر بماهو نیستند، یک هم هویتی پیدا کردند با تصاویر ذهنی مون، یا در واقع بین الاذهان مون. پدر من، از آن رو که پدرمه، اتفاقا دیگه نقش ساختگی بازی نمیکنه، بلکه همانی ست که هست، شاید از این جهت هم نزدیکان، یعنی کسانی که به معنای واقعی کلمه نزدیکانند، هماره غیر تکراری و گشوده اند یا دستکم سعی میکنند اینطور باشند. اما این به اون معنی نیست که فاقد غیریت پوشیدگی باشند، اما این غیریت در احوال و موقعیت های مرزی و خاص آفتابی میشه، شاید مثل اوقاتی که دور میشن از آدم، یا مریض میشن یا فوت میکنند، در چنین احوالی بند رابطه ی دیرین گسسته میشه، و اون اتفاق سهمناک می افته. در مورد دیگری های نا آشنا و دور هم البته کمابیش همین ظابطه هست، یعنی آنها هم نه در هر حال، بلکه تحت شرایط ویژه میتونن مجال این آشنایی زدایی رو فراهم کنند. در واقع، خودافشاگری نزد غریبه ها، لزوما ناشی از اعتماد نیست، یعنی نیاز نیست که یک اطمینان محکم داشته باشی تا ترست بریزه و نقاب محافظه کاریت برداشته شه. بلکه این مجال از سوی یک وضعیت خاص، یک حالت ویژه یا رخداد تعلیق کننده برای هر دو طرف گشوده میشه. نمونه های سینمایی دراماتیک جذابی میشه اسم برد، مثل مسافران یک هواپیما که نسبت به هم غریبند، اما هواپیما در جنگل یا کوهستان سقوط میکنه و عده ای از مسافرین زنده می مونند و برای اینکه بتونند از خودشون مراقبت کنند در این وضعیت حدی، پیوندی ویژه بین شون برقرار میشه و به زبانی پدیدارشناختی انگار گوش و چشم دیگری پیدا میکنند تا معنای حضور و سخنان هم رو درک کنند. یک جور نیروی بیرونی که به نحو غیرعقلانی و امکانی-تصادفی، سرنوشت افراد یا اگزیستانس اونها رو بهم پیوند بده. و این بسیار گسترده تر از اینه که بشه با حصری استقرایی یا عقلی چنین احوالی رو احصا کرد. باری، این خودافشاگری نزد کسانی که غریبه اند، در موقعیتی مرزی برای من رخ میده، یا به زبان دیگه، در این خودافشاگری، خودم رو در آستانه ی یک موقعیت ویژه میبینم: دوستی ناب!
آپوریایی که لوسیس با اون به پایان میرسه، ابهام میان تعریف دوستی ست، همچون امری سودمند یا خنثی. در واقع این ابهام، ناشی از دوستی های جزیی و خاص نیست، بل این دوستی بماهو یا دوستی ناب هست که این چنین مشکل و نفس گیره. اگر نسبت مثال و افراد هم نام مثال، نه نسبت کلی و جزیی، بل نسبت بهره مندی و مساهمت باشه، بنابراین ما در هر دوستی جزیی حضور و غیاب توامان دوستی ناب یا دوستی بماهو رو داریم. و این که بتوانیم در نسبت و حضور دوستی و دوستان، شرایطی فراهم کنیم که حضور دوستی ناب پدیدار بشه، به دید من، یکی از لحظات ناب پروستی و خارج از زمان برای آدم حاضر میشه. اما توان به ملاقات چنین وضعیت حدی رفتن، کاری ست بس دشوار و بی تردید خارج از حدود اراده ی صرف انسانی. یک تقلای صادقانه، یک روحیه ی گشوده به شکست و بی معنایی، اگر در میان و جان دوستان نباشه، این وضع آفتابی نمیشه، بلکه نمایشی مضحک و ریاکارانه بدست میاد که ارزشی نداره بلکه شایسته ی ملامته. من دیگری بماهو دیگری رو، از آن جهت که آشنای جان من نیست و نشدنی ست مورد خطاب قرار میدم. اما ساختار خطاب، چنانکه هایدگر در هستی و زمان آورده این چنینه: من خود را «الف» فهم کنان، دیگری را همچون «ب» مورد خطاب قرار میدهم. جای الف و ب میشه هر نسبت متعارف و پیشاپیش شناخته شده ای گذاشت. اما اگر بخواهم من خود را «همچون کسی که تنها هست» فهم کنان، دیگری را «همچون کسی که دیگر من نیست» مورد خطاب قرار دهم، نسبتی بسیار پیچیده و نامتعین میان من و او پدید میاد که تصور میکنم باید همون دوستی نابی بنامیمش که پیشتر گفتم. شاید خودافشاگری به عنوان یک مقدمه است برای این که همین بی تعینی و فقدان ماهیت رو با کمک دیگری، تمهید کنم تا مجال دوستی ناب پدید بیاد. اما دو نکته باقی می مونه، یکی اینکه این کار مستلزم حضور من و دیگری در موقعیتی ست که هر دوی ما را با توان چنین کار دشواری شارژ کرده باشد، موقعیتی که قدرت گفتن را به من و شنیدن را به او بدهد. دو دیگر اینکه چنین موقعیتی و بنابراین توانی، محدود است و پس از پدید آمدن، ناگهان محو میشود، بنابراین نباید و نمیتوان چنین وانمود کرد که میان من و او، برای همیشه چنین نسبت شگرفی باقی می ماند. وانگهی، من و دیگری، من و دوست ناب، میتوانیم عهدی بین هم ببندیم تا آن وضعیت را پاس بداریم و مقام آن را به جا آوریم، عهد دوستی. عهدی که البته هماره عهدی ست نانوشته و ناگفته و نا آگاه، و نامتقارن. عهدی که پدید آورنده ی یک بستگی متقابل است، اما فارق و گسسته از زمان نیست. بلکه عین زمان مندی و ذات زمان است. به همین جهت هم هیچگاه نمیتواند متقارن و متعادل باشد، همین عدم تقارن، و تفاوت بالذات میان دوستان
است که مجال و مکان و زمانی مشترک پدید می آورد تا این تفاوت ها در آن، به صحنه در آیند و ماجراها از پس این تفاوت میان دوستان جاری شود. و همانطور که ارسطو گفته بود، اگر زمان شمارش نفس باشد، پس شمردن مشترک ماجراهای میان دوستان، حکایت از زمان و وقت دوستی میکند، و یا اگر مطابق تلقی کانت، زمان صورت محض شهود و یافت موجودات باشد، وقت و یا زمان و مکان گشوده شده از جانب دوستی دوستان، صورتی دیگر از درک معانی موجودات و وقایع را تمهید خواهد کرد.
باری، این همه مشروط است به رخدادن آن موقعیت ناب دوستی و پاسداشتن و عهد دوستی بستن پس از آن رخداد. و دریغ که در هوای روزگار ما، این عنصر هر چه کمتر و افق آن هر چه فروبسته شده تر است. مع هذا، حتا معلم اول هم آگاه بود که خطاب و مرثیه ی فقدان دوستی را، تنها بایسته و شایسته است که به دوستان خطاب کند: «دوستان! دوستی وجود ندارد!». شاید به تعبیر دریدایی، برای دوستانی در راه... و من هم البته این بخت را دارم که این خرده نوشتار رو خطاب به دوستی میکنم که گوشی برای شنیدنش دارد، جز آن بود، این کلمات از راه نمی رسیدند! عباراتی ناتمام و در راه، برای دوست و دوستی در راه...
امروز ضمیرم در گیر این فکر بود که حکمت و تفکر چیست و نسبتش با فلسفه چه تواند بود؟
حاصل این شد که حکمت رو موقع شناسی فهمیدم، این که موقع و مقام هر سخن و معنا و لحن، چیست و به جا آوردن آن سخن در آن موقع و مقام و پرهیز از گفتنش در موقع و مقام دیگر. از دیگر سو به این اندیشیدم که حکمت ملازمه با این دستور دارد که هر نکته را هر جا نشاید گفتن. پس حکمت ملازمه با نحوی نگفتن نیز داره، ملازمه ای با سکوت. و این که کلمات را هدر نکنیم و گوش بسپاریم که آنِ سخن، خودْ ما را به گفتن فرا بخواند و زان پس به سکوتی دیگر و گوش سپردنی دیگر. پس کار حکیم، اولا سکوت است، ثانیا گوش سپردن و ثالثا سخن گفتن در تناسب با ندای فراخواننده ی وجود. و فلسفه، از پس این حکمت و سخن حکیمانه ی محکم و به جا می آید و از این سخن و سکوت بعد و قبل آن استنطاق میکند و حاصل آن استنطاق سخن معقول یا مفهوم خواهد بود. پس بی حکمت و حکیم، فلسفه و فیلسوف ممکن نمی شود، گرچه این دو یکی نیست، چه، فیلسوف دوست دار حکمت است و تمنای یافتن موقع و مقام امور و سخن را دارد و اگر خودِ حکیم بود، دیگر مطلوب حاصل بود و تمنا بی وجه. اما در فقدان مطلق حکمت نیز فلسفه از نفس می افتد و به کمون می رود. حکمتی در کار نباشد، ولو مبهم و مختصر و در سکوت، اسنتطاقی نیز آغاز نتواند شد. و اگرفلسفه توانسته بالاستقلال پایدار بماند، از آن است که حکمت را در دل خود هضم کرده، و تعجبی نیست اگر این نکته خلاف آمد عادت می نماید، زیرا چندانکه گفته شد، حکمت با خاموشی و سکوت ملازمت بیشتر دارد، پس حضورش در سخن فلسفی، نه به نحو گفتی مبین و مصرح که به نحو سکوت و خاموشی ست. سکوتی که جز با سریشم اشتیاق به سخن و گفتار نتوانست آمیختن، اشتیاقی که خودْ نحوه ی وجود اسنتطاق است و فعلیت تفکر فلسفی. اما خاستگاه فلسفه کدام است؟ اشتیاق یا حکمت؟ میتوان دو خاستگاه برای یک چیز داشت؟ باید گوش سپرد یا استنطاق کرد؟ به نظر می آید که گوش سپردن حکیمانه غیر از استنطاق فیلسوفانه است، مع هذا فلسفه بی حضور هیچ کدام تحقق یافتنی نیست، و این چگونه ممکن است؟ گذشته از این، پرسشگری فیلسوف که عین طلب سخن است، چگونه با حکم حکیم که سکوت و خاموشی ست جمع میشود؟
پاسخ این همه شاید به این بازگردد که هم حکمت و هم فلسفه، رو به سوی آینده دارد؛ به فراسوی آنکه در راه است، پس نزاع این دو، جملگی با آمدن آن موجود آیان، به آشتی می رسد-و نه با فرارسیدنش-، با حکمیت زمان و آینده. موقع و مقام امور و سخنان، در ثباتی مثالی و خارج از زمان حاضر نیست، بل با زمان و در زمان است که پدید می آید و پایدار می ماند. زمان عین اشتیاق است و به اقتضای آن، شوق اسنتطاقی و شوق استسماعی با هم جمع میشود...
تدریس یک هنر اجرایی ست. باید از خلال آن چیزی برای دانشجو حاضر بشود که در احوال عادی ممکن نیست دیده شود. به این منظور حضور مدرس به شدت باید حداقلی و کنترل شده باشد و دانشجو حس نکند که در حال مستفیض شدن از انبان دانش استاد است. به همین ترتیب منابع و عناوین و ... نباید به نحو گل درشت از سوی استاد تکرار شود، همه چیز باید ابزار این پرفورمانس باشد و در خدمت آن. ممکن است لازم باشد که گاهی خاطره ی شخصی هم تعریف کنیم یا مطالبی خارج از موضوع، اما باید این مطالب خود به خود و در وقت مقتضی محو شوند تا مطلب اصلی آشکار شود.
ضمنا آشکار شدن مطالب کافی نیست، باید پس از آن و بلکه همراه با آن، مطالب آشکار شده، بهم مفصل بندی شوند. و در این مرحله مفصل بندی ست که حضور و مشارکت دانشجو به شدت مهم و کمک کننده ست. به خلاف مرحله قبل که مداخله دانشجو مضر است. کلاس و سیر مطالب طرح شده، در پایان اگه به تفصیلی وضوح یافته نرسند و نحوه ای از تفکر رو در ناخودآگاه دانشجو نکارند، کلاس عملا عبث و بیهوده شده. این پیوستار باید در طی ترم هم حفظ شود و هیچ دانشجویی حس نکند غیبت یا از دست دادن بخشی از کلاس، هیچ وقفه ای در فهمش ایجاد نمیکند.
حاصل یک کلاس موفق، در پایان ترم، به صورت نحوه ای از اتحاد و هم فکری دانشجویان و اساتید پدیدار میشود و فعلیت می یابد. کلاسی که در پایانش افراد به انحای تازه ی با هم فکر کردن، با هم حرف زدن، و بلکه با هم رابطه برقرار کردن نرسند، کلاس سوخت شده ای ست...
برای من، در نسبت با اتفاقات اخیر، یک سوال مدام مکرر میشود: در جهانی به این پایه فرو رفته در آشوب و ستیز، فلسفه و فلسفیدن چه اثری تواند داشت. هر پاسخ پیشینی که بخواهد به نحو انتزاعی فلسفه را راهگشا و منجی، یا بی جهت و نابسوده معرفی کند، پرسش مرا از پای نمی اندازد. فلسفه اگر میخواهد در گشودن این گره بغرنج تاریخی، مساهمتی داشته باشد، باید بداند که هیچ جایگاهی برای او از پیش ساخته نشده. هیچ کنش شایع و متداولی اعم از محکوم کردن، تحلیل کردن، مرثیه سرودن، افسرده شدن، آلت ایدئولوژی های معارض شدن، ژست نقد را بازتولید کردن و امثال آن، راهی نمی تواند به امروز و فردای ما بگشاید، گرچه آب و نانی برای عده ای بیاورد که آورده، لیک آبرویی برای خود فلسفه نمی گذارد.
پرسش بزرگ پیش روی فلسفه آن است که چه نحو نوینی از مداخله در وضعیت را «می تواند» «بیافریند» و آن را «به کار در آورد»؟ فلسفه باید از خودش، مقامش، آنچه می تواند بکند و بیافریند، بپرسد و این پرسش را به سکوت برگزار نکند، اگر خواهان داشتن آینده ای اولا برای آدمی و ثانیا برای خویش است. از این روست که پرسش فلسفه چیست و چه می تواند باشد، انضمامی تر از هر پرسش «فلسفی» دیگری در قبال وقایع اخیر است...
آن رهگذر درست میگفت که تنها خود آدم است که میتواند به خودش کمک کند، اما بخش دوم حقیقت را فراموش کرده بود بگوید: آدمی فقط به کمک دیگران میتواند به خودش کمک کند، چون به یاری آنهاست که میتواند مجددن بر خود تامل کند و با خود رو یا رو شود و تصویر خود را در آینه ی آنها ملاقات کند تا بتواند دست خودش را به جانب تصویر منعکسش در آینه دراز کند، و اینچپین آنها را بفشرد...
از نشانه های انحطاط ذوق-فاهمه ی فلسفی، یکی آن است که می کوشیم میان فیلسوفان، مسابقات انتخابی و قهرمانی و حذفی و ... برگزار کنیم و به این میانجی، میزان اهمیت متون شان را یک بار برای همیشه تعیین کنیم!
بر مبنای منطق لذت از متون، زندگی اثر و تفکر فیلسوف را تباه میکنیم - و البته آن را نمی کشیم- و توان حیوانی مفاهیم و مسایل فیلسوف را یکسره زیر ضرب شلاق های واپسین انسان میگیریم، تا حیوان تفکر، «رام» و «بارکش» لذت ما شود!
بی تردید فیلسوفان ضعیف و قوی دارند، اما این ضعف و قدرت، ربطی به هیچ کدام از سلسله مراتب بازنموده شده از آنان به نزد ما، ندارد و نخواهد داشت...