فلسفه ی مارتین هایدگر، به سان تفکر هر متفکر دیگر، فراز و نشیب و تحولات فراوانی را از سر گذرانده. منحنی تغییرات اندیشه ی او، دارای سه، یا دست کم دو نقطه ی تکینگی است. نقطه ی تکینگی نخست اندیشه ی او، به اعتقاد اکثر مفسرین و پژوهشگران فلسفه ی پدیدارشناسی، هستی و زمان است. اثری با حال و هوایی نو، سودایی سترگ و ریشه هایی در پدیدارشناسی هوسرل، فلسفه ی انتقادی کانت و همچنین یونان باستان، و البته ناتمام. هم هنگام با تحولات پرشتاب و خونین اروپا و آلمانِ رایش سوم و همچنین جنگ جهانی، هایدگر به تجدید نظر در شیوه ی فلسفیدن خود، و همچنین تعهد سیاسی خود به حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان پرداخت.
نقطه ی چرخش (Kehere) و تجدید نظرفلسفی او را می توان از رساله ی کوتاه، اما مهم و پیچیده ی «متافیزیک چیست؟» رد زنی کرد و نقطه ی اوج تفکر دوم او را می توان در اثر جذاب و بدیع او، «افادات به فلسفه» یافت. فهم چیستی و چگونگی این تجدید نظر فلسفی، با توجه به دقت و سخت گیری های مفهومی-زبانی هایدگر، جز از راه فهم کامل تفکر نخست او و مبانی روش شناختی اش، ممکن نیست. در واقع تجدیدنظر و چرخش فلسفی هایدگر، بیشتر از آنکه ناشی از خطا یا تصمیمی از سوی شخص او باشد، نمایانگر یک ضرورت درونماندگار (Immanence) در تفکر نخست او بود. چنانکه او بعدتر و در کتاب «افادات به فلسفه» تصریح می کند، هستی و زمان، اثری مبهم و متعلق به دوران گذار است.
از دیگر سو، چنانکه پیشتر اشارت رفت، تجدید نظر فلسفی هایدگر از پروژه ی هستی شناسی بنیادین، همزمان با رویگردانی سیاسی او از حزب ناسیونال سوسیالیست آلمان و رایش سوم بود. می توان نشان داد که نسبت بین این دو چرخش در زندگی هایدگر، چیزی فراتر از یک همزمانی ساده یا تصادفی است و چنانکه پاره ای از مفسرین او، کسانی مانند فیلیپ لاکو-لابارت نشان داده اند، میتوان تمام پروژه ی دوم هایدگر و رویداد اندیشی و تفکر در ذات تکنیک و هنر و سرآغاز دیگر تاریخ تفکر را به گونه ای تصفیه حساب فلسفی او با نازیسم و تفکر نیهیلیستی آنان به شمار آورد. و البته این را به هیچ وجه نمی توان این را به این معنای سخیف گرفت که تفکر هایدگر فاشیستی است یا دست کم تفکر نخست او، چنین است. مساله چنان که در بازاندیشی فلسفی خود هایدگر بر تفکر نخستینش، آن را نشان میدهد، گونه ای مواجهه ی مبهم و مبتنی بر مفاهیم متافیزیکی (مفاهیمی عمدتا کانتی و استعلایی) با مساله ی عبور از متافیزیک و پرسش هستی است. در عمل، این ضعف روش شناختی-زبانی است که موجب ناکامی تفکر نخست او می شود و همین ضعف نیز مایه ی دل بستن فیلسوف ژرفنگر ما به نازیسم و تعهد سیاسی ده ماهه ی او به آن حزب می شود. در واقع این خود هایدگر بود که به ما آموخت هر کنش فلسفی-وجودی انسان، لاجرم دارای ساختاری تاریخی و زمان مند است، بنابراین فهم نسبت بین شکست فلسفی نخست او و شکست یا اشتباه سیاسی او، نه کنشی سیاست زده برای راضی کردن ژورنالیست های سطحی و لمپن های تئوریک؛ بل ضرورتی درون ماندگار از سوی فلسفه ی هایدگر است.
و البته چنین پژوهشی نیز، نه برای فروکاستن شکست سیاسی او به شکست فلسفی اش یا بالعکس است، و نه کنشی جهت تطهیر و بی گناه جلوه دادن هایدگر است. این مساله، یک دغدغه از سر کنکجاوی نیست، بلکه مساله ی عصر ما و موقعیت سیاسی و تاریخی دوران ماست. در واقع تمام آنچه از هایدگر باقی مانده، بیش از آنکه بخواهد شبیه یک سسیستم یا مکتبی فلسفی باشد که پاسخ پرسش هایی از پیش تعیین شده را بدهد، گونه ای پروبلماتیک و طرح مساله است و همچنین ارائه ی شیوه هایی نظام مند برای بسط و فهم مساله. مساله ای که می توان آن را مساله ی نیهیلیسم و تاریخ دانست. بنابراین این پژوهش بیشتر «استفاده از زندگانی سیاسی خود هایدگر، برای پیش برد طرح فکری» اوست.
و برای همین هم میتوان گفت تفکر فلسفی دوم و چرخش فکری او، نه انکار و نقض تفکر نخستش؛ بلکه همچون «رخدادی» ست که در راه پژوهش فلسفی خود با آن مواجه شده و تاثیری جدی در زندگانی سیاسی فلسفی اش بر جای نهاده. فهم معنای این رخداد، میتواند هم پروژه ی فلسفی او و هم ذات فلسفی پدیده ی نازیسم را، که هر دو از تعینات تاریخی و نیهیلیسم کنونی است، برای ما مقدر سازد.
باری؛ چنانکه گفته شد، گام نخست برای این مهم، فهم مباحث و مبانی روش شناختی است که از تفکر نخست او و هستی و زمان آغاز شد و ما را وارد ماجرای تفکر فلسفی هایدگر خواهد و آن رخداد و ناکامی فلسفی-تاریخی را دقیق تر برایمان مفصل بندی (articulation) خواهد نمود.
در مجموعه نوشتارهای «اندر راه هستی و زمان» می کوشم با کمک کتاب « Heideggers Contributions to Philosophy» اثر «Daniela Vallega Neu»، رهیافت کلی هایدگر در کتاب هستی و زمان و تفکر دور نخستش را تبیین کنم، و از این راه تمهیدات لازم را برای پژوهش مهمی که پیشتر به آن اشاره شد را فراهم آورم.
شیوه ی کار به این صورت خواهد بود که در ابتدا ترجمه ی مستقیم قسمتی از کتاب آورده می شود و سپس میکوشم در قالب نکاتی کوتاه، به توضیح و شرح این متن پیچیده و موجز بپردازم.
دلیل انتخاب اثر فوق؛ نگاه سیستماتیک نویسنده به تمامت تفکر هایدگر و کوشش جهت تفسیر اندیشه ی نخست هایدگر مبتنی بر خطوط اصلی اندیشه ی دوم او می باشد. لازم به ذکر است که از اثر فوق، ترجمه ای به قلم محمدرضا قربانی، با عنوان «درآمدی بر افادات به فلسفه ی هایدگر» از سوی نشر گام نو ارایه شده که نگارنده جهت ترجمه از متن اصلی، از قسمت هایی از آن کمک گرفته.
در ادامه بخش هایی از متن پیش گفته از فصل نخست، تحت عنوان «رهیافت هستی و زمان» آورده شده : ادامه مطلب ...
Mama, she has taught me well
مامان زندگی رو بهم خوب یاد داده بود
Told me when I was young
وقتی جوون تر بودم بهم گفت
Son, your life's an open book
پسرم! زندگیت یه کتاب بازه
Don't close it 'fore its done
تا تموم نشده نبندش
The brightest flame burns quickest
یه آتیش تند زود خاموش میشه
That’s what I heard her say
و شنیدم که می گفت
A son’s heart’s owed to mother
قلب فرزند همیشه مدیون مادرشه
But I must find my way
اما من باید راهمو پیدا کنم
Let my heart go
بذار دلم راه خودشو بره
Let your son grow
بذار پسرت بزرگ شه
Mama, let my heart go
مامان! بذار دلم راه خودشو بره
Or let this heart be still
یا بذار این دل آروم بگیره
Rebel my new last name
شورشی اسم تازه ی منه
Wild blood in my veins
خون وحشی تو رگ های منه
Apron strings around my neck
رد پیش بند دور گردنم
The mark that still remains
علامتیه که هنوز باقی مونده
Left home at an early age
خونه رو وقتی کم سن و سال بودم ترک کردم
Of what I heard was wrong
کاری که می گفتند اشتباهه
I never asked forgiveness
هیچ وقت نخواستم منو ببخشی
But what is said is done
و سر حرفم موندم
Let my heart go
بذار دلم راه خودشو بره
Let your son grow
بذار پسرت بزرگ شه
Mama, let my heart go
مامان! بذار دلم راه خودشو بره
Or let this heart be still
یا بذار این دل آروم بگیره
Never I ask of you
هیچ وقت سراغت رو نگرفتم
But never I gave
ولی هرگز هم فراموشت نکردم
But you gave me your emptiness
اما تو جای خالیت رو بهم دادی
I now take to my grave
و حالا باید تا گور با خودم ببرمش
Never I ask of you
هیچ وقت سراغت رو نگرفتم
But never I gave
اما هرگز فراموشت نکردم
But you gave me your emptiness
و تو هم «نبودنت» رو بهم دادی
I now take to my grave
و حالا باید تا گور اونو با خودم ببرم
So let this heart be still
پس بذار این دل آروم بگیره...
Mama, now I'm coming home
مامان، دارم برمی گردم خونه
I'm not all you wished of me
اون کسی که همیشه می خواستی، نشدم
But A mother's love for her son Unspoken
اما عشق مادر به فرزندش وصف نشدنیه
help me be
پس کمکم کن باشم
Oh Yeah I took your love for granted
آوخ! که قدر عشق تو را ندانستم
And all the things you said to me
و ارزش چیزهایی را که بهم می گفتی
I need your arms to welcome me
من آغوشت رو برای خوش آمد می خواستم
But, a cold stone's all I see
اما تنها سنگ قبر سردت رو دیدم...
Let my heart go
بذار دلم راه خودشو بره
Let your son grow
بذار پسرت بزرگ شه
Mama, let my heart go
مامان! بذار دلم راه خودشو بره
Or let this heart be still
یا بذار که این دل آروم بگیره
Let my heart go
بذار دلم راه خودشو بره
Mama, let my heart go
مامان! بذار دلم راه خودشو بره
You never let my heart go
تو هیچ وقت نذاشتی دلم راه خودشو بره
So let this heart be still
پس بذار این دل آروم بگیره...
Never I ask of you
هیچ وقت سراغت رو نگرفتم
But never I gave
ولی هرگز هم فراموشت نکردم
But you gave me your emptiness
اما تو جای خالیت رو بهم دادی
I now take to my grave
و حالا باید تا گور با خودم ببرمش
Never I ask of you
هیچ وقت سراغت رو نگرفتم
But never I gave
اما هرگز فراموشت نکردم
But you gave me your emptiness
و تو هم «نبودنت» رو بهم دادی
I now take to my grave
و حالا باید تا گور اونو با خودم ببرم
So let this heart be still
پس بذار این دل آروم بگیره...
پ.ن: ترانه Mama Said از گروه متالیکا....
And it feels right this time
و اینبار واقعی به نظر می رسه
On this crash course we’re the big time
در این حادثه این بار ما برتر هستیم
Pay no mind to the distant thunder
به طوفانی که روبرویش بود توجهی نمی کرد
beauty fills his head with wonder, boy
زیبایی او را مدهوش کرده بود، پسر جان
Says it feels right this time
با خود می گفت که این بار واقعی به نظر می رسید
Turned around, and found the high line
در اطراف به دنبل نقطه روشنی می گشت
Good day to be alive, Sir
هی اقا، روز خوبی برای زنده ماندن است
Good day to be alive” he said
و او گفت، روز خوبی برای زنده ماندن است
Then it comes to be that the soothing light at the end of your tunnel
و آن نور آرامش بخشی که از انتهای تونل می آمد
Was just a freight train coming your way
تنها یک قطار باری بود
Then it comes to be that the soothing light at the end of your tunnel
و آن نور آرامش بخشی که از انتهای تونل می آمد
Was just a freight train coming your way
تنها یک قطار باری بود
Don’t it feel right like this?
آیا وا قعا همچین احساسی نیست؟
All the pieces fall to his wish
تمام رشته هایش پنبه شد
“Sucker for that quick reward, boy
(احمقی اگر فکر کنی به آن جایزه آسان دست پیدا می کنی)، پسرک
Sucker for that quick reward” they say…!
و آنها گفتند: (احمقی اگر فکر کنی به آن جایزه آسان دست پیدا می کنی)
Then it comes to be that the soothing light at the end of your tunnel
و آن نور آرامش بخشی که از انتهای تونل می آمد
Was just a freight train coming your way
تنها یک قطار باری بود
Then it comes to be that the soothing light at the end of your tunnel
و آن نور آرامش بخشی که از انتهای تونل می آمد
Was just a freight train coming your way
تنها یک قطار باری بود
It’s coming your way
به طرفت می آید
It’s coming your way, oh yeah
آری به طرفت می آید
Here it comes…!
بگیر که آمد. . .!
Yeah Then it comes to be that the soothing light at the end of your tunnel
آری و آن نور آرامش بخشی که از انتهای تونل می آمد
Was just a freight train coming your way
تنها یک قطار باری بود
Then it comes to be, yeah
آری آخر سر آمد
پ.ن: متن ترانه ای از متالیکا که "می تواند" شرحی از اوضاع این روزها باشد... وضعیتی که در صورت بی توجهی به پیچیدگی هایش ای بسا که بر سر ما بیاید...
یک تصمیم معنی دار، چه تاکتیکی باشد و چه استراتژیک، بیش از هر چیز باید «تکینگی زمانی» داشته باشد، به این معنا که بتواند نسبت به رخدادهای تکین و پراکنده، هوشمندانه تغییر کند و تغییرات خرد و کلان توازن قوا را در نظر آورد.
تصمیمات نامشروط، هماره میل به امحای تکینگی زمانی دارند و مسائل را به دوگانه هایی پیشنی فرو میکاهند. نسبت امر تکین و کلی را وارونه می نمایند و بازتولید هر مفهوم-کرداری را که فارق از دوگانه ی کلی و کلان خود باشند، سرکوب می کنند.
آنچه در عرف فضای عمومی کنونی ما، پیرامون تحریم یا مشارکت در حال بازتولید است، شباهتی به تصمیمات استراتژیک و تاکتیکی ندارد و بیش از هر چیز، منطق گفتاری متافیزیکی-بی زمان را نمایندگی می کند. پروبلماتیکی مبتنی بر: رای دادن یا ندادن مساله این است!
نکته این نیست که امر کلی را باید رها ساخت و هرگونه بحث درباره ی مشارکت یا عدم مشارکت را با برچسب شبه فلسفی و نخ نمای «متافیزیکی بودن» به دور ریخت، برعکس مساله این است که به تبارشناسی امور تکین و جزیی بپردازیم که امر کلی و ایده ی مشارکت/تحریم را برساخته اند و آن را به هیبتی فرا زمانی و استعلایی در آوردند.
وارد کردن امور تکین، نه مستلزم یادآوری کین توزانه ی گذشته است و نه فراموشی بی قید و شرط و واکنشی آن. باید به امور تکین و جزیی فرصت داد تا از خلال شکاف ها و ترک های ریز در دل امر کلی، نمایان شوند و تکینگی و خاص بودن فرآیند و تصمیمی که باید بگیریم را روشن سازند. برای برساختن امر نو و متفاوت، هماره نیاز نیست دیالکتیکی فرسایشی و انتزاعی را به جان بخریم و امور خرد را فدای ایده های بی گوشت و پوست بکنیم، کمی انتظار و تعلیق، کمین کردن و با عینکی نزدیک بین امور جزیی را رصد کردن، و نهایتا بردن توان و تمرکز به سوی امور نهفته و متفاوت -که در بحث های کلان و فرسایشی لاجرم سرکوب می شوند-می تواند تصمیم لحظه ی آخر را به شیوه ی معنی داری عوض کند و معنای روشنی به امر کلی تحریم/مشارکت بدهد..
اپیزود اول: جدالی بی پایان
در پایان یک رابطه بسیار پیش می آید طرفین با اراده ی معطوف به فراموش کردن، سعی می کنند هر نشان و خاطره و تعینی از هم را فراموش کنند. پرهیز از دیدارهای حتا اتفاقی، پرهیز از صحبت کردن باهم یا درباره ی هم، پرهیز از مواجهه با هر شی یا مکان یا آهنگی که یاد آن «دیگری در حال سانسور» را زنده کند.
شبح او، اما هرجا حاضر می شود؛ به شیوه ی لجوجانه ای حتا در اشیا و مکان ها و صداهایی نفوذ می کند که پیش از این، هیچ نشانی از او نبودند. خاطره هایی که به زباله دان حافظه سپرده می شوند، اما مترصد یک لحظه حواس پرتی می مانند تا تصویری، صدایی، حسی را بی هوا و ناخواسته زنده کنند، ولو نگهبان سرکوبگر آگاهی سریع متوجه شود و این بار آنها را به سرزمین های پرت تری تبعید کند. جنگی فرسایشی برای نفی یکسویه ی قسمتی از آنچه بودی... جنگی پارتیزانی و چریکی و نامنظم. جنگی که گاه گداری به شیوه ی انتحاری القاعده انجام میشود و البته همیشه هم پیروز نهایی آگاهی و نیروهای سرکوبگر نخواهند بود. هماره اندک لحظاتی هست که تمام اراده و آگاهی ات در محاصره ی خاطرات و نشانه هایش در می آید و تو منفعل و ضعیف مجبوری تبعید شوی به سرزمین گذشته ها و تاریخ را در تخیل ات دوباره تکرار کنی. تکراری که شباهتی به قول مارکس ندارد، تکراری که نه کمیک، بل تراژیک میشود. تو مجبوری در سرزمین خیال در مقابلش بنشینی و این بار به جای خنده و سرشار شدن از او، غمگنانه حسرت بودنش را بخوری...
التماسش کنی که بماند و باشد، او اما صرفن نقشی که در خاطره ات پیشتر بازی کرده بود را بازی میکند و به سان یک بازیگر حرفه ای تیاتر اهمیتی نمی دهد تو چه میگویی، دیالوگ هایش را می گوید و رل اش را بازی میکند و وقتی با اصرار ملتمسانه ات رویارو می شود، به تو چشمکی می زند و می گوید: «عزیزم، متاسفم؛ خیلی دوست داشتم کمکت کنم، من اما فقط یک فیگورم، یک تخیل...» و نگهبانان خودآگاهی ات سر می رسند، تو را با باتوم هایشان می زنند و با لحن تحکم آمیزی می گویند: هی تو! اینجا چه غلطی می کنی عوضی!؟ پاشو و گورت رو گم کن! تو باید به واقعیت بازگردی... یالا عوضی! پاشو! بابت این باید در انفرادی بمانی.... آشغال بی وجود! دخلت آمده....
و این نگهبانان در حال تو را می برند که با تمام وجود مقاومت می کنی، زمین را چنگ می زنی و با همه ی توانت فریاد می زنی و از فیگور پیش رویت کمک می خواهی... او اما بی تفاوت همچنان نقش اش را بازی می کند. دستت را سمتش دراز میکنی، اما این بار نیز با چشمکی شیطنت بار این عبارت را زمزمه می کند: «عزیزم! متاسفم»....
حالا دوباره به مقر فرماندهی بازگشتی، به جهان واقعی، به مغز ات. این بار نیز مقررات سخت تری تصویب میکنی، گیت های امنیتی را چند برابر میکنی و ایستگاه های ایست-بازرسی را بیشتر خواهی کرد. چه بسا که ابایی هم نداشته باشی از نیروهای بیگانه کمک بگیری و ارتشی چند ملیتی را به سرزمین وجودت، با کمک رفقایت، کتاب های روانکاوی و فلسفه، فیس بوک و ... اعزام کنی و یا حتا برای سر «تروریست های خطرناک خاطره هایش» جایزه تعیین کنی.
این بار اما اوضاع حتا پیچیده تر می شود، تمام نیروهای جدید که به کار بستی، برایت شک برانگیز میشوند: آه! نکند اینها ماموران مخفی او باشند، جاسوس خاطره هایش. حتا به قرص خواب آور توی دستت هم شک میکنی، نکند در خوابی که این قرص های لعنتی برایم می آورند، باز هم سر و کله ی او پیدا شود؛ نکند وقتی این پیک را به خیال فراموشی می نوشم، در مستی و نیمه هوشیاری من، فکرش باز به سراغم آید، لعنتی! در آن وضعیت که نیروهای خودآگاهی را ندارم چه توانم کرد؟ نکند این رفقا که به من تسکین می دهند، میخواهند خیالش را از سرم بیرون کنند تا خودشان به سراغش بروند؟ آه! مزخرف می گویم! اصلا بروند! به من چه ربطی تواند داشت؟ برای من چه اهمیتی دارد که دیگر با کسی باشد یا نباشد....
وضع روز به روز بدتر و امنیتی تر می شود، اما تو ناگزیر میشوی آن لبخند ماسیده و روشنفکرانه ات را بیشتر و بیشتر کش دهی: که بله! همه چیز کاملا تمام شده و چه خوب!
هه! تو حتا اندازه ی آن خیالات و خاطره های خودش هم بلد نیستی نقش بازی کنی...
شاید به سرت بزند که بازگردی، بروی پشت درش، در بزنی و با لحنی آکنده از پریشانی، از همه آنچه که حتا نمی دانی چه بوده، ابزار پشیمانی کنی و نا امیدانه بخواهی که در را باز کند. اما کسی از پشت در جواب نمی دهد، این بار کمی عصبی تر به در می کوبی و خواهش میکنی در را بازکند؛ میدانی فایده ای ندارد، اما تن صدایت را بالاتر می بری؛ در حالی که دستانت از عصبانیت می لرزد و تنت پر از عرقی سرد شده، در حالی که حتا نمی دانی باید چه بگویی، مغلمه ای از التماس و تحکم و طعنه و عاشقانه را با صدای بلند، پشت درش فریاد میکنی... دیگر حتا همسایه هایش هم حال و صدایت را فهمیده اند، و سرشان را از پنجره بیرون کردند تا تیاتر آبزورد تو را، پشت در خانه ی وجودش به نظاره بنشینند. آبزوردی که برخی را به گریه انداخته و قهقه ی برخی دیگر را بر آورده...
و از هوش می روی؛ پشت درش، روی زمین می افتی و به خلسه ای عمیق فرو میروی و در حالی که ناتوان تر از همیشه ای، خیالات و خاطره هایش با تمام وجود، باز به تو هجوم می آورند و باز قصه ی نگهبانان و باتوم ها و تحقیرها و انفرادی های تاریک و کشنده تکرار می شود...
اپیزود دوم: شبح
آخرین باری است که به دیدار او رفتی؛ اما احتمالا این را نمی دانی، چه بسا که او هم این را نداند. همه چیز مثل قبل آغاز می شود. نگاه ها و خنده ها و چشمک ها و شوخی ها و در آغوش هم غرق شدن ها؛ روی نیمکتی در یک پارک، نیمکتی کنار پیاده روی خیابان، زیر آلاچیق یا حتا روی چمن های خنک و خیس. شاید سیگاری باشد و تو یا طرفت قطعه ای موسیقی از روی گوشی اش پخش کند، چه فرقی دارد، ساربان نامجو، یار قدیمی هایده،
nothing else matter
از متالیکا و یا
all i need
از ردیو هد.
شاید محض خشک نشدن گلویتان، چایی هم بخورید یا یک رانی پرتقال و اگر اوضاع جیب تان خوب باشد، شیر پسته یا معجونی
حتا امکان دارد در این دیدار آخر، درباره ی آینده ها با هم صحبت کنید و فانتزی های همدیگر را در خیال هم نقاشی کنید و در آخر هم برای هم، یک یادگاری، ولو کوچک بخرید و به هم هدیه کنید
این دیدار میتواند با همین شیب رویایی تمام شود. و پس از اتمامش طرف خانه، خوابگاه یا هر جای دیگری روانه شوید. در تمام مسیر می توانی پلی لیستی را که اخیرا درست کردی گوش کنی و فکر کنی و یا او فکر کند و شاید هم هر دوتان.
فکر کنید که همه ی این فیگورها رمانتیک و سانتی مانتال، چه قدر می تواند، مال خودت، خودش یا هر دو تان باشد.
فکر کنی و حتا تردید کنی به این که چرا باید اسم این لذت باشد.
این تردید که از پیاده قدم زدنت آغاز شده و توی کله ات با هدفون و گذر زمان تشدید شده، میتواند حتا برای لحظه ای تمام لحظات پیشینت را واژگونه کند در نظرت
وقتی رسیدی، شاید چرتی بزنی، کتابی بخوانی، فیلمی ببینی یا موزیکی جدید گوش کنی و سعی کنی تردیدهایت را برای لحظاتی بیرون در اتاقت بگذاری. درست وقتی موفق شدی چنین و کنی غرق کارت و خودت شدی، ناگهان مسیجی از او بیاید و همه ی تردیدهایت این بار از درون پیام او توی صورتت پرت شود. پیامی با این مضمون که من تردید دارم، تردیدی کشنده...
خوب معنی حرفش را می دانی، اما همچون هنرپیشه ای حرفه ای در نقشت فرو میروی و به یک فیگور گیج و مظطرب تبدیل می شوی. دلیل را می پرسی؛ دلیلی که خوب میدانی که نیست و قرار هم نیست باشد. چه که خوب می دانی این یقین است که دلیل میخواهد، نه تردید. آن هم تردیدی که شاید ساعتی پیش زندگی اش کردی...
اما این تیاتر نیست و تو هم آکتور نیستی. برخلاف آکتورها تپق می زنی، وقتی میخاهی مثل یک منجی تردیدهایش را پاک کنی. گند می زنی و حتا آن ها را تشدید میکنی!
برای لحظه ای از خودت، از ایگویی که هستی، از گوهی که هستی متنفر می شوی!
مطمئن نیستی ولی اهمیتی نمیدی، بهش میگی فعلا بهتره تنها باشیم
خیلی ساده پاسخ می فرستد: اوهوم
و تو از فرط سر درد قرصی می خوری و به مقر همیشگی ات، یگانه تخت خوابت پناه می بری
بیدار که می شوی چیز زیادی یادت نمی آید، حتا برای لحظه ای می آیی برایش مسیجی بدهی و حالش را بپرسی، اما ناگهان مقاومت بی معنایی را حس میکنی، به مغزت فشار می آوری و یادت می آید که بهم زدی... چرا و چگونه اش را یادت نمی آید، همچنانکه چرا و چگونه با هم بودن تان یادت نمی آید...
همینکه از روی تخت بلند می شوی، حضور شبحی را بر فراز اتاقت حس می کنی، اهمیت نمی دهی. تصور می کنی حالا باید از دست آن تردید و سر درد راحت شده باشم! آره! خودشه! یه جور حس آزادی!
همان لحظه خنده ای ناخودآگاه به سراغت می آید، بی این که بخواهی حس میکنی تمام بدنت شروع به خندیدن می کند، هر کدام از اندام هایت بی توجه به اراده ی تو از فرط خنده مرتعش می شوند و تو کیف عجیبی به سراغت می آید
با خودت فکر می کنی باید اثر آن قرص ها باشد، اما خنده هنوز بی امان ادامه پیدا میکند. کم کم اعصابت خرد می شود، و حتا حس میکنی که داری از این وضعیت وحشت می کنی. خودت را جمع و جور میکنی و به سمت آینه ی اتاقت می روی، و چیزی را که میبینی باور نمی کنی، صورتت شبیه کسانی است که ساعت ها گریه کرده، شاید در خواب. و ناگهان میفهمی احساست بیشتر شبیه یک گریه ی بی امان بوده، همچون میمیک صورتت
فکر میکنی که باید بازگردی، اما چیزی درون ایگوی متورمت، چیزی شبیه یک غرور به تو می گوید نه!
و تو به ریش غرورت میخندی! میروی سراغ گوشی ات تا احیانا قضیه رو به حالت قبل برگردونی، اما با دیدن نامش در فون لیست دقیقن به یاد لحظات پیش از خوابت می افتی و آن دیدار که امروز داشتی
میفهمی که تو را نیروی دیگری دارد هل می دهد، تو دلتنگش نیستی و حتا تمایل چندانی به تکرار آن نمایش های رنگ و رو رفته و شاید تصنعی نداری...
شبح خاطرات اما هنوز هست، به سراغت می آید و تو را قلقلک می دهد، گاهی کلافه ات می کند و میل عجیبی در تو برمی انگیزد تا با این شبح، این فقدان، سخن ها بگویی، معاشقه ها کنی و حتا بیشتر از حضور سخت و صلب خودش و بدنش دوستش بداری..
و همان نیروی متفاوت و گنگ که تعادل تمام نیروهایت را بهم زده و می زند. نیرویی که سویه ی سلبی و مقاومتش تو را از نزدیک شدن دوباره به او باز می دارد و سویه ی ایجابی اش، تو را به فراسوی مرزها و خطوط گریز و پرواز میکشاند، به بازی کردن با آن شبح... شبحی که انگار یک بازنمایی صرفن ناخودآگاه یا کپی برابر اصل او نیست. شبحی که حتا شبیه او نیست. شبحی شبیه امتداد او، شبیه نهفتگی های او، تمام آنچه اونبود و نمی خواست بشود، اما می توانست بشود...
شبحی که آرام آرام با تو دوست میشود، دست هم را میگیرید و شیطنت وار به خاطره های گذشته می روید، میزانسن هایش را عوض می کنید، دیالوگ ها را حتا جا به جا می کنید و تمام خاطرات را نه بازسازی، که واسازی می کنید. خاطرات را تا آنجا که باید تمام شود رها نمی کنید، آنها را امتداد می دهید و حتا ماهیت آن ها را عوض می کنید
این بار به جای در رفتن از خاطرات و تپق ها و لکنت های زبان ناخودآگاه، آن ها را با آغوش باز می پذیری و به جای تجسم و تصور ذهنی شان، به آنها واقعیت لخت و بدن مند و مادی می بخشی
این شبح، این ماشین میل شیزوفرن، بهانه ای ست برای پرواز و دگردیسی. برای رویت امر رویت ناپذیر....
با او وارد بازی شو! و بازی را تا سرحدات خودش ادامه، تا دگردیسی تمام و کمال خاطره ی گذشت به خطوط گریز آینده.
ما به این فراموشی نیاز داریم! آن فراموشی فعالی که به گذشته پرواز کند و ماهیت آن را به آینده تغییر دهد. به آن فراموشی که لزومن شکلی از آزادی ست..
و شاید باید سخن نیچه در باب تاریخ را به شیوه ای دیگر برای فراموشی بازنوشت:
ما به فراموشی نیاز داریم، اما به شیوه ای متفاوت با آنچه انسان های واکنشی به دنبال آنند...
Never cared for what they say
Never cared for games they play
Never cared for what they do
Never cared for what they know
And I know
تقویم به من می گوید بهار در راه است
من اما غمگین میشوم
آخر، زمستانم می رود بی آنکه تمام شود؛
تقویم می گویدم و شناسنامه ام نیز
که میلاد من در راه است،
من اما فرزند زمستانم
همو که از فقرش سر راهم نهاد
مگر آنکه فصلی «خوش نام» نوزادش را
به فرزند خواندگی بپذیرد.
و چه می دانست این را
آن مردک اخموی ثبت احوال!
تقویمم می گوید: "وقت ملاقات تمام است!
زمستان زندانی، باز باید به بند خاطره بازگردد"
-آه بگذار تا کمی بیشتر او را ببینم، آخر او مادرم است
-نمی شود! قانون است! تو خود خانواده داری، نزد بهارت بازگرد!
-خواهش می کنم! بگذار، فقط یک روز بیشتر، آخر او رگ و ریشه ی من است!
-باشد، فقط همین امسال! تا چهارسال دیگر نباید حرفش را هم بزنی!
چنین گفت نگاهبان زمان، که تقویم خوانندش
و او چه می دانست که من و زمستان چه نسبت ها که باهم نداریم...
و من می دانم که این یک روز نیز
زمستان را تمام نمی کند
که یک روز که هیچ
صد قرن و ده سال هم بگذرد
باز زمستان من تمام نمی شود
و سال ها شرمسار از این بهشت سفید
می گریزند تا ناتمامی زمستان را
با تمام شدن خویش جبران کنند..
که بهار آید..
زمستان اما فروتنانه می بیند و می خندد
آه! که زمستان نامتناهی من را
جز این شایسته نیست...
زمستان!
مادر فصل ها، مادر زمان!
بگذار تا نگهبان زمان و طبیعت
به توهم کودکانه اش باز ما را ببرد
تو خود خوب می دانی که چاره ای جز بازگشت
به سوی تو، ای نامتناهی زمینی،
نخواهیم داشت...
پس تا پایان توهم این زنگیان مست
مثلا بدرود!
این تصور که مطلق شدن روح به توتالیتاریسم منتهی میشود، دست کم در طرحی که هگل در پدیدارشناسی به دست میدهد و مبنای بحث ما در اینجاست، از اساس منتفی است. آری، درست است که روح هگلی میکوشد تا تمام بیرون ماندگان را، اقلیتها را و افراد را به درون بکشد و در خود هضم کند؛ اما این «خود»، خودِ از پیش تصلب یافتهای نیست که به نحوی فاشیستی به سرکوب اجزاء تحت سیطرهاش برآید. «اموری که مستقل قلمداد شدهاند به سرعت در دل وحدتشان نادیده انگاشته میشوند، و وحدتشان نیز به سرعت تنوعشان را برملا میسازد و این تنوع بار دیگر خود را به وحدت تقلیل میدهد» (Hegel, 1977, p 81). در حقیقت این «خود» چیزی نیست جز به درون کشیدن دیالکتیکی «دیگری». در حقیقت روح چیزی نیست جز سنتز دیالکتیکی این «خود» با «دیگری» و در نتیجه این دیگریِ سابقا بیرون مانده است که اکنون «خود روح» را برمیسازد. حتی انتقادات مارکسیستی-فمنیستی بر هگل مبنی بر نادیده گرفتن طبقات فرودست، کارگران، زنان و غیره در واقع نه منطق دیالکتیکی هگل را، بلکه شیوهی بیان یا مصادیق هگلی را در این کتاب یا آن سخنرانی مورد انتقاد قرار میدهند. چنانکه خود مارکس هم نهایتاً سوسیالیسمی را در ذهن میپروراند که همه چیز را دربرگیرد، عدالتی که بناست تا همه را دربرگیرد. عدالتی که بناست هیچ برون افتادهای را باقی نگذارد.
بخشی از مطلب دوست عزیزم، مهدی اردبیلی، در کوشش از دفاع از هگل در برابر هگل. برای آنکه دقیقه های بنیادین این خلاصه، روشن تر شود، خواندن تمام آن را پیشنهاد میکنم