در مقابل کتاب و متون نوشته نشده، کتاب های نوشته شده هیچ نیستند! آنکه به راستی دل بسته ی کتاب و کتاب خواندن است، چشم به آن نوشته نشده هایی می دوزد که هماره نهفته و پنهان خواهند ماند..
نانوشته هایی که در لحظه هایی تکین، در نوشته هایی تکین خود را آشکار می کنند و درست به دلیل همین آشکارگی، خود را پنهان می سازند؛ نانوشته هایی که در قالب غیبت خود در هر شاهکار نوشته شده حاضر است و آن را به ردی صرف بدل می کند، ردی که چونان رد پا، حکایت از غیاب حضور عابری می کند که حالا دیگر نیست.
آنکه از نانوشه لذت می برد، آنکه از نانوشته ی یک نوشته لذت می برد؛ تنها اوست که تا آخر دلبسته ی کتاب و نوشتن خواهد ماند، کسی که کتاب مقدس اش هیچ گاه نوشته نشده اما هماره «رخ» می دهد و در نوشته های بالفعل خواننده را به خود می خواند...
هیچ امر شاهکارانه و مقدسی در کتاب و نوشتن حضور ندارد؛ این تنها امر مقدس نهایی یک دوستدار کتاب و نوشته است.
به آن حقیقت که با آن هیچ نخندیده ای، باید سخت مشکوک بود...
فلسفه هماره می کوشد زبان را به مرز خود و فراسوی آن ببرد، به جایی که یک عبارت زبانی بدل به امری مهمل می شود، به ویژه نزد کاربران عادی زبان و فهم عامه (common sense). این به معنای مهمل بودن فلسفه نیست، چرا که اولا فلسفه کوشش برای «بردن» و «میل دادن»(به معنای ریاضی) زبان به امر نا زبانی ست و نه اینهمان با امر نازبانی و مهمل. فیلسوف از امر مهمل آغاز نمی کند، او می کوشد «در زبان» به این امر نزدیک شود
دوم آنکه، برای فیلسوف، اصل، مهمل بودن یا نبودن عبارت نیست. عبارتی فلسفی، مهمل باشد یا نباشد مهم نیست، مهم آن است چگونه به «عرصه ی وجود» می آید و خود را آشکار و هم زمان پنهان می سازد. چیزی شبیه یک پرفورمانس زبانی ست که برای فیلسوف مهم است و همین، مرزهای معنا و زبان را جا به جا خواهد کرد..
آفریدن معناها و هنجارهای تازه، چیزی ست که نیاز به عنصری مولد و متمایز از معناها و هنجارهای پیشین دارد. عنصری مولد که نسبتش با همه ی معناهای پیشین و حتا تازه، صرفا بالقوه گی و نهفتگی محض است. آن چیزی که در یک عبارت هماره نسبت به معنای آن بالقوه می ماند و خود را نشان نمی دهد، اما مبنای معنا دادن به آن می شود: چیزی شبیه لحن بیان یک عبارت. لحنی که خود را هیچ در گزاره نمایان نمی کند و هیچ نشانه ای نماینده اش نیست، اما چون روحی پنهان به معنای عبارت رنگ و رو می بخشد
این که عبارتی نوشته شده را باید با چه لحنی خواند، مساله ی نهایی و ابزار اساسی فیلسوف برای «میل کردن» به تجربه ی حدیِ زبانیِ امرنازبانی و مهمل است. لحن خوانش یک فیلسوف از یک گزاره ی مهمل است که، مرزهای معنایی عبارات را جا به جا خواهد کرد.
دوستی یک رابطه ی تراگذر نیست، یعنی چنین نیست که اگر الف با من دوست باشد، و ب با الف دوست باشد، در نتیجه من با ب دوست باشم!
فیلسوفان، اگرچه دوست و دوستدار حقیقت اند(معنای تحت لفظی فلسفه، فیلو=دوستدار و سوفیا=دانش)، اما دوستداران آنها و دوستداران فلسفه لزوما دوستداران حقیقت(فیلسوف) نخواهند بود؛ همین است که فیلسوفان هماره به فلسفه دوستان مظنون اند!
فلسفه به این معنا تمرین دوستی است، کافی نیست که با دوستانش دوست باشی! باید با خود او بی واسطه دوستی کنی!
وفاداری به یک موضوع ربطی به مفهوم ایدئولوژی ندارد! ایدئولوژی چنانکه از اسمش برمی آید، در ساحت شناخت و بازشناسی است، مساله اش ایده است و کاری ندارد که جهان چگونه باشد یا نباشد و اصلا باشد یا نباشد!
وفاداری، اما نسبت به ایده نیست، نسبت به رخدادی مشخص در وضع امور است، برایش مهم است که جهان هست و این که می تواند و بلکه می باید بهتر از این باشد، چه اینکه رخدادی رخ "داده" آن هم نه در خیال و ایده که در وضع امور واقع. در وفاداری مهم نیست که دیگری بزرگ چگونه تو را می پاید و چه فکرهایی درباره ات می کند -دیگری بزرگی که به تعبیر روانکاوی روی دیگر من است، منی که خودش هم پنداری بیش نیست- در وفاداری مساله این است: رخدادی که باید بدان وفادار ماند، چگونه من و دیگری را به عنوان سوژه های متفاوت شناخت و کنش، هستی بخشد؛ نه آنکه رخداد مورد وفاداری، «بِرَند»ی شود که با آن برای دیگری شناخته شوم!
امر مورد وفاداری، نه یک ایده ی متعین شناختنی و نام پذیر، بل بی نام ترین رخداد تکینی است که بر همه ی ما نام گذاری خواهد کرد، نامی متفاوت...
مچ گیری هیچ نسبتی با تفکر فلسفی ندارد! فیلسوفان از افلاطون تا امروزیان، هماره می کوشیدند تا «درباره»ی مفاهیم شان توضیح دهند، آنها تقریبا در هیچ موردی دعوی این نداشتند که ایده های مد نظرشان دقیقا همان است که می گویند!
افلاطون به زبان شعر و تمثیل از مثل می گفت، اسپینوزا صراحتا اظهار میداشت که حقیقت را دریافته، اما مدعی نیست که سیستم فلسفی اش نهایی ترین بیان آن حقیقت باشد و کسی چون لایب نیتش بارها و بارها نظام فکری خود را در فرم های گوناگون عرضه داشته، چونان که راه را بر تفاسیر بعضا متضاد از اندیشه ی خود هموار کرده و هزاران مورد ریز و درشت دیگر که در تاریخ فلسفه به دوره بندی یک فیلسوف واحد می پردازند، همه نشان از این دارد که شیوه نهایی بیان یک ایده از سوی یک فیلسوف، هیچ تلازمی با خود ایده های وی ندارد، چه رسد به اینهمانی ایده و بیانش!
در واقع، شیوه ی بیان، در نهایت مساله ای مربوط به شخص فیلسوف و مزاج زبانی اوست، اما خود ایده ی مطرح شده از سوی او، مساله ای مربوط به فلسفه است، مربوط به پروبلماتیک هستی امور. ایده های فیلسوف را از شیوه ی پرسیدنش و کاکرد عباراتش در طرح پرسش هایش می توان فهمید و نه جمله بندی و عبارت سازی او. این چنین است که نظام خشک و هندسی اسپینوزا با نظام شورمندانه-شاعرانه ی نیچه که گزین گویه هایش حتا یک پارچگی یک مقاله را ندارد، واجد پیوندی درونی می شود و به بسط یک پرسش و پروبلماتیک واحد می انجامد!
با این حساب حقیرانه ترین شیوه ی جدل فلسفی، مچ گیری های کین توزانه و به ظاهر عالمانه است، چیزهایی که بر خلاف ظاهر منطقی و عینی، ناظر بر مساله ای کاملا ذهنی و سوبژکتیو است: شیوه ی برخورد شخص فیلسوف در جهت بیان ایده هایش..
یک جدل بازِ اهل مچ گیری، در نهایت کاری جز تادیب فیلسوف مخاطبش نمی کند تا او را وادار کند که چنان سخن گوید که خودش می پسندد!
فلسفه بیشتر از هر چیز، نیازمند هنر فهم جریان پویای پرسش ها و نیروهایی است که در زیر لایه ی یک متن به ظاهر منجمد، در جریان است. فلسفه هنر تفسیر -و نه تاویل و رمزگشایی متافیزیکی- و دیدن یک متن واحد از بی نهایت پرسپکتیو مختلف و بل مخالف است!
این هنری ست که چشمانی تیز می طلبد، چشمانی که بتواند «دو»ی پس پشت هر یک را ببیند؛ برخلاف جدل باز مچ گیر که چشمانی بس ضعیف دارد، چنانکه اغلب «دو» ها را «یک» می بیند و تمام تفاوت ها را تاویل به یک اصل و معنای واحد می کند، اصل معنایی که هماره در کف جدل بازِ مچ گیر خواهد بود و با آن همه ی متون را وادار به اظهار تناقضی می کند که کلید حلش در دستان جدل باز ماست!
فلسفه در قطب مخالف معنا، در جایی جایگزیده شده است که نه معنایی نهفته، که کارکردی پروبلماتیک از نیروهای متفاوت در ستیزه و جریان اند...
ایده، نه همچون معنا که همچون پرسش، همچون کارکردی پروبلماتیک و قابل بسط و نهفته(virtual ) است...
گفتی: از سیاست متنفرم!
گفتم: چرا؟
گفتی: همه سر نیرنگ است و فریب و دروغ!
گفتم: مگر اینها را فقط سیاستمداران در کار می کنند؟
گفتی: دیگران را نمی دانم! ولی دست کم میدانم تمام شان چنین می کنند!
گفتم: یعنی تمام شان؟؟ کسی نبوده بیرون از این قاعده؟
گفتی: فرقی نمی کند، وقتی کسی دغل بازی و فریب کاری می کند، برای پیروزی بر او باید تنها از قماش خودش بود اما دغل تر و کثیف تر، قدرت را فقط قدرت مهار میکند...
گفتم: حال چرا ذات قدرت را کثیف و شر می دانی؟
گفتی: چون نام دیگری نمی توانم برایش انتخاب کنم
گفتم: پس سیاست شر است، چون تو نام دیگری برای نامیدن ذات قدرت پیدا نمی کنی؟!
گفتی: نه من و نه کس دیگر نمی تواند نام بهتری پیدا کند!
گفتم: اما اگر سیاست نام ناپذیر باشد چه؟! تصور نمی کنی همین اراده ی مطلق ات برای نام گذاری اش، آن هم به هر قیمت خود یک شر تمام عیار است؟!
گفتی: تمامش کن! حوصله ندارم! من نام گذاری ام را می کنم و تو هم به سیاست بی نام ات بچسب!!
کمترین سود سر و کله زدن با فلسفه و فیلسوفان، فهمیدن این نکته است که در مواجهه با نداشته ها و غم ها و ملال های هر روزه، لزومی ندارد که حتمن «کاری کنیم» و یا این که تسلیم انفعال محض شویم!
فلسفه اگر ماده ای داشته باشد، جز همین فوران بی امان نیروهای مطلقا بی غایت و بی هدف نیست! فیلسوف کسی است که بتواند به این هیولای بی فرم و سیال، فرم هایی مفهومی و قابل فهم بخشد؛ کاری نه از برای سرکوب عمل و تحمیل آرامشی افیونی، بل برای فراخوانی عملی مطلقا متفاوت و ناشناخته که جز از راه مفاهیم فلسفی نمی توان به هیچ شکل آن را تقریب زد و یا مثلا تخیل کرد
فیلسوف باید بتواند از همین نیروی آشوبناک و نا آرام مفاهیم خود را بسازد، نیرویی شبیه گونه ای فریاد یا بی حوصله گی مطلق که تمام نقاط تکین اندیشه و پرسش های پیشین را از نو شدت گذاری می کند و حدود تازه ای از مرز امر مفهومی می آفریند
فلسفه مطلق اندیشیدن نیست، فلسفه اندیشیدن همچون آفریدن است و این آفریدن حاصل نقاط استثنایی و تکین است، نه نقاط با قاعده و معمول اندیشه و اندیشیدن...
فلسفه با امر بی نام سر و کار دارد، اما هیچ گاه نیز نباید بر او نام گذاری کند! چه که به محض نام گذاری امر بی نام، او واجد نام شده و دیگر چیزی نمی ماند تا فلسفه حول آن بپرسد و بیندیشد
فلسفه به سان دخترک خجالتی و زیبا، ظفره می رود از این که کار را تمام کنی، و همین رابطه ی شیزوفرنیک فلسفه و فیلسوف را رقم می زند:
فیلسوف فرهیخته ای گوشه نشین نیست که فلسفه اش بیانگر داشته های فرهنگی و شخصیت فرهیخته اش باشد؛ فیلسوف ماجراجویی است که هماره به می کوشد به آستانه ی امر ناممکن سفر کند: به اندیشیدن به امر بی نام، بی نام گذاری اش... فیلسوف به فرهیختگی تمام فرهیختگان لبخندی نجیبانه و از سر بی تفاوتی خواهد زد....