یک سوال سخت دارم ازت میلاد. سوالم البته واقعا استفهامیه و جدلی یا سیاسی نیست. بعد از مستند بی بی سی درمورد جنگ، فضای توییتر ملتهب شد. برخی شروع کردن به واکنش نشون دادن که اتفاقا بیشتر از جنس علیز و احسان منصوری و ایرانیان مهاجر بودن تا ایرانیان محافظه کار داخلی.
اونها از استدلال استفاده میکنند: بی بی سی که خودش از دولت بریتانیا پول میگیره، حق نداره دربار جنگ ایران مستند با لحن بی طرف بسازه، چون بریتانیا حامی صدام بوده. من با صحت و اعتبار این استدلال الان کاری ندارم، ولی یک نکته برام جالب شد.
ظاهرا پس پشت چنین استدلالی یک پیش فرض خاص نهفته است: بریتانیا و بطور کل غرب، نباید در جنگ از صدام حمایت میکرد، بلکه اصلا باید از ما حمایت می کرد. خب سوال من اینه:
اگر دوستان ما حقیقتا به آرمان استقلال خواهی ملل باور دارند، و باور دارند چیزی به اسم امپریالیسم نباید وجود داشته باشد، چرا بریتانیا را ملامت می کنند که صدام را تحریک به جنگ یا در جنگ پشتیبانی کرد؟
امروز با دوستی بحث میکردم که پایان نامه ارشدش روی فلسفه سیاسی یونان باستان بود و همچنین پایان نامه دکتریش. نکته جالبی رو متذکر شد که فکر میکنم بی ربط به ادعای توییت اخیرت نباشه. توی پایان نامه ارشدش درباره دو مفهوم بحث کرده بود که در یونانی هر دو به معنای قانون بودند. یکی معطوف به قوانین خدایان بود که با رژیم های مونارشی تناسب داره، یکی معطوف به قوانین قراردادی تر که با رژیم دموکراسی آتنی متناسب تره.
اما نکته جالب اینجاست که در پژوهش دکتریش متوجه میشه نفس این تمایز هیچ مبنای دقیق و معقولی نداره. در واقع با بررسی دقیق تر، این بار از چارچوب اشتراوسی روشن میشه که نه فقط قانون مونارشی که هر قانونی فی نفسه الهیاتی است. اما ربطش به توییت تو چیه؟ تو صورت بندی از نسبت شرع و عرف ارایه میدی، درست شبیه صورت بندی که دوست من در تز ارشدش داشت. یکی را ظاهرا قراردادی و بشری و... و دیگری را الوهی و خدامحور و....
اما این تقسیم بندی دقیق نیست، ما یک قانون الهی و یک قانون بشری نداریم، چه شرع و چه عرف هر دو به یک اندازه الهیاتی اند، و تنها بر الهیات های سیاسی متمایز مبتنی اند.
[ابتدا یادداشت میلاد دخانچی در توضیح مواضع خود درباره نسبت آزادی و دین را می آورم و سپس در ادامه به نقد یادداشت او می پردازم]:
(میلاد دخانچی)
اختلاف بر سر حجاب نیست، اختلاف بر سر ولایت است.
۱) فرق خدا و شیطان در جایگاه ولی این است که شیطان نهتنها انسان را سر جایش نگه میدارد، بلکه در عین حال که نمیتوان از او چیزی طلب کرد او اطاعت و سرسپردگی محض طلب میکند. حال آنکه خدا نهتنها انسان را به شبیه خدا شدن فرا میخواند، بلکه انسان را به درخواست داشتن از خود (دعا) توصیه میکند.
۲) رابطه شیطان در جایگاه ولی (طاغوت) و انسان رابطه یکطرفه و سلطهجو است، حال آنکه خدا میگوید: ادعونی استجب لکم. یعنی من اربابی هستم که حاضرم در خدمت خواهشهای بندهام دربیایم و روابط ارباب و بردگی را برعکس کنم. در یک کلام انسان در ولایت الله عاملیت دارد اما در ولایت شیطان نه.
۳)خدا خود را مسئول رشد و ارتقاء انسان میداند و در همین مسیر حتی اختیار سرپیچی هم به انسان میدهد. در واقع در ولایت الله، انسان بردهایست که میتواند با کار و مجاهدت و عاملیت خود روابط قدرت را برعکس کند. بنابراین برعکس ولایت شیطان، رابطه خدا و انسان رابطه دوطرفه و دیالکتیک است.
۴) به دلیل گره خوردن مناسبات مذهب و الیگارشیهای اقتصادی و سیاسی در طول تاریخ، متکلمین مذهبی آرام آرام مناسبات ولایت شیطانی را جانشین ولایت الله کردهاند. برای همین است که مذهب اهل کلام وقتی وارد سیاست میشود «استبداد پرور» است و وقتی وارد جامعه میشود «مقلد پرور».
۵) بنابراین نهتنها در مذهب اهل کلام جایی برای عاملیت انسانی نیست، بلکه ولایت در مسلک کلامیون از "فرم" سلطهجوی "ولایت شیطان" پیروی میکند. در واقع نهاد مذهب به دلیل منافع طبقاتی و سیاسی خویش مناسبات ولایت شیطان را بر تلقی و توضیح خود از ولایت الله برساخت کرده و میکند.
۶) از قضا از جاهایی که این نوع ولایت یکطرفه و سلطهجو خود را بازنمایی میکند، استمداد از کلام برای منطقی نشان دادن روابط قدرت یکطرفه در سیاست، توجیه الیگارشیهای مسلط در اقتصاد و از همه مهمتر پافشاری بر کنترل بدن زن در فرهنگ است. لذا اختلاف بر سر حجاب اجباری و زمین نیست، اختلاف بر سر موضوع ولایت است: ولایت الله یا شیطان.
۷) باید به تاریخ بازگشت و جانشینی و رونق گرفتن مناسبات ولایت شیطان به جای ولایت الله در بافتهای سیاسی و اجتماعی را "تبارشناسی" و افشا کرد چرا که آن چیزی که امروز تحت عنوان ولایت به اسم ولایت الله سند میخورد در وهله اول باید خود را از تأثیرات طاغوتی که طی قرنها به آن دچار گشته رها کند.
۸) رهاییسازی ولایت از ولایت طاغوت یا همان طاغوتزدایی از کلام و بعد از ذهن، اولین قدم برای ورود ولایت به تاریخ و توسعه انسانی است.
ادامه مطلب ...[در واکنش به طرح جدید پلیس برای برخورد با بی حجابی در اماکن عمومی، درست بعد از مناظرات درباره حجاب اجباری در تلویزیون:]
پیشتر هم نوشته بودم بحث های تئوریک شما دوستان هیچ گشایش ملموسی در جهان خارج و واقعیت ایجاد نمی کنه، تنها بر هم خوردن توازن قوای عینی میتونه تاثیری در قدرت سیاسی کنونی پدید بیاره. این [خبر اخیر] هم [در حکم] شاهد[ی بود که] از غیب [رسید]! ایراد نگاه شما اینه که در شناخت ماهیت طرف مقابل دچار خطا شدید. فکر میکنید مساله برای قدرت سیاسی چیزی از سنخ فرهنگ و اخلاق و تعلیم و تربیت انسانی است که بر یک مبنای نظری خاص مبتنی شده. این تصور از قدرت سیاسی، فرض کردن یک جور فلسفه سیاسی قابل دیالوگ تئوریک برای قدرته. در صورتی که قدرت سیاسی کنونی اساسا الهیات سیاسی و وحیانی رو به عنوان مبنای مشروع خود برگزیده و نه یک فلسفه سیاسی انسانی. این به این معناست که ارزش ها و هنجارهای من (وحی) مطلقند و فقط محذورات و محدودیت های عملی (توازن قوا) بر اجرای اونها قید وارد میکند و نه هیچ بحث تئوریک دیگر. این ارزش ها چون و چرا و نقد ناپذیرند چون اصلا یک موجودیت الهی و فرا انسانی اونها رو وضع کرده نه یک پایگاه انسانی که بتوان با آن بحث و جدل کرد. این نکته را نصیری خوب فهمیده و هنوز به آن باور دارد، فرقش با حاکمیت اینجاست که برخلاف تشخیص حاکمیت، مقدورات و محذورات عملی را [برای اجرای حجاب اجباری] مهیا نمیداند
ادامه مطلب ...[در ادامه مطلب دیروز]، شاید بد نباشه به یک اعتراض محتمل هم پاسخی بدهم: اینکه من بومی گرایی فرهنگی رو تو این ماجرا متهم اصلی می دانم، شاید باعث این سوال بشه که آیا هیچ مشکلی با فرهنگ غالب جهانی ندارم و دربست تمام مظاهر سبک زندگی غربی رو می پذیرم و هیچ مقاومت و انتقادی را بهش وارد نمی دانم؟
پاسخ من دو بخش دارد. بخش اول، دو فاکتو یا ناظر به واقعیته. من فکر میکنم هیچ گاه ممکن نیست که یک فرهنگ یکپارچه جهانی پدید بیاد که تمام خرده فرهنگ ها رو یکجا ببلعه، اولا چون خاستگاه فرهنگ تجربه زیسته انسان هاست و تا زمانی که تجارب زیسته متکثر باشند فرهنگ هم لاجرم متکثر باقی می ماند. دوما آنکه فرهنگ در ساحت نرم جریان دارد، هیچ کس تحت اجبار فرهنگ و سبک زندگیش را تغییر نمی دهد، پس در نهایت سوژه های فردی و جمعی به حسب تجارب زیسته شان خود به خود در برابر یک فرهنگ تحمیلی واحد مقاومت میکنند و حداکثر اگر هم بنا باشه اون رو بپذیرند، واریاسیون یا رنگ و بوی خودشون رو به آن میزنند. چیزی که رفقای چپ گرا به اسم فرهنگ و سبک زندگی نئولیبرال ازش نام می برند نه حاصل طراحی یک قدرت پنهان و شریر، بلکه ناشی از اینتراکشن سوژه ها و مقاومت خود به خودی شون در برابر فرهنگ مدرن بوده. این آشی است که نه فقط مدرنیته، بلکه مدرنیته و سوژه ها توامان پختند، به قول فوکو جایی که قدرت هست، مقاومت هم هست. پس من نگران چیزی به اسم سبک زندگی جهانی و نیولیبرال نیستم که بیاد و فرهنگ بومی ماها رو به باد بده
اما بخش دوم پاسخم «دو ژور» ه، یعنی ناظر به بایدها. هر فرهنگی چه بومی چه نیولیبرال جهانی، چه سنتی و چه مدرن، تنها در صورتی واجد ارزشه که سرزنده، پویا، نقاد و نقدپذیره و اساسا عادلانه باشه، به این معنا که انسان عادل، شریف و همه جانبه پرورش بده. هیچ فرهنگی به خودی خود این صفات رو نداره، بلکه با مساعی انسان ها و سوژه های فرهیخته میتونه چنین بشه. اگر بخواهیم به هر قیمت و برای بومی گرایی خودمون را از فرهنگ جهانی ایزوله کنیم، اولا خودمون رو از پویایی جهانی فرهنگ محروم کردیم، درثانی فرهنگی مرده و ناتوان برای خودمون ایجاد میکنیم چون بخش اعظم تجربه زیسته امروز ما، تجربه زیسته جهانی مشترکه و اصلا اقتضای فرهنگی مشترک هم پیدا میکنه.
از این دو پاسخ کلی اگر بگذریم در مورد خاص حجاب اجباری باید بگم که اتفاقا تمام تلاش خود تو و کسانی مثل نصیری و زائری و... شاهدی است بر این مدعی که فرهنگ جهانی لزوما پست تر و بدتر از فرهنگ بومی نیست. در فرهنگ جهانی نه تنها معضلی مثل حجاب «اجباری» نداریم، بلکه اصلا خود «حجاب» هم به مثابه پروبلماتیک پوشش و زنانگی و عفاف و حیا تا حدود زیادی حل شده است. دختران ایرانی در غرب و با پوشش عرفی غربی، تجربه زیسته جنسی بسیار امن تری دارند تا دختران با حجاب در ایران. این یعنی فرهنگ غالب غربی در مجموع توانسته پروبلماتیک امنیت جنسی زنان را تا حد بسیار کارآمدتری نسبت به فرهنگ اسلامی حجاب پاسخ بگه. قطعا انجا هم نقیصه و مشکلات و گاه بحران هایی هست، اما وقتی ان را با وضع جامعه و فرهنگ بومی خود مقایسه میکنیم، قطعا کفه ترازو به سمت غرب می چرخه.
باری، نسخه من تقلید و تحمیل سبک زندگی عرفی غربی نیست، چنانکه نوشتم چنین چیزی نه ممکنه و نه لزوما مطلوب. نسخه من برخورد جدی و نقادانه با فرهنگ بطور کل (و نه صرفا غربی یا بومی) است. اقتضای چنین برخورد نقادانه ای کنار گذاشتن تابوهایی مثل تقدس فرهنگ بومی و اولویت به فرهنگ نسبت به فرهنگ جهانی است. یعنی درست مبنایی که تو در توییتت طرح کردی. مشکل حجاب اجباری، اجبارش نیست، خود حجاب و فرهنگ پس پشت اونه، فرهنگی که خودش درونش اجبار رو مستتر داره. این اجبار چنانکه نوشته بودم از موجود بیرونی مثل استیت نیامده، از حجاب امده. استیت هم که گفته نمی خواهد به مبادی غربی مثل قرارداد اجتماعی و اراده ملی و دموکراسی وقعی بذاره، بلکه مبناش فرهنگ «بومی» ماست، پس بدیهی است با این بومی گرایی بخواهد حجاب را که بالقوه اجباری بود، بالفعل اجباری کند...
نقد صور انحطاط فرهنگ جهانی غربی مثل مصرف گرایی و نیهیلیسم هم سرجای خودش، ان نقد زا باید با همان خردی پیش برد که نیهیلیسم فرهنگ بومی ما را نقد میکند. باید در دو جبهه توامان جنگید، نیهیلیسم سکولار و نیهیلیسم رگولار
یک سوال در حاشیه توییت اخیرت:
ضرورت اخلاقی/عقلانی برای بومی گرایی در عرصه سبک زندگی و فرهنگ، و مقاومت در برابر فرهنگ جهانی چیست؟
اگر بومی گرایی فی نفسه ارزش باشه، لازمه این ایده نسبی گراییه که طبعا با روح یونیورسال وحی ناسازگاره، اگر هم ارزش اخلاقی/عقلانی در کار نباشه و مساله صرفا هویتی سیاسی است، پس چرا روحانیت نباید دست به دامان مهمترین ابزار سیاست، یعنی استیت، شود؟
به بیان دیگر، اگر بنا را بر بومی گرایی به مثابه ارزش بنیادین بگذاریم، توسل به استیت برای اجبار مصادیق فرهنگ بومی، کاملا ممکن و رواست. ریشه مشکل اینجاست، وگرنه حمله به استیت به این بهانه که غربی و سرمایه دارانه و کذا و کذاست، چندان راه حلی برای مهار پدیده هایی مثل حجاب اجباری نیست.
(یک کلمه هم در دفاع از استیت بگویم که طبق معمول همه گناه ها رو گردنش میندازی. استیت عامل اجبار و تحمیل و نفی اختیار نیست. استیت اولا حاصل قرارداد اجتماعی سوژه های آزاد است، در ثانی تبعیت از قوانینش هم یک الزام مدنی و درونی سوژه های ازاد است. به تعبیر روسویی، تبعیت از اراده عمومی نه تنها نافی اراده شخصی نیست، بلکه محمل و امکان تحقق اراده های فردی است، چون اراده عمومی از بیرون از اراده فردی نمی آید. تعبیر هابزی هم که صریح تر و بی تعارف تره، اگر استیت و وضع مدنی نباشد، انسان ها هم دیگر رو می درند و می بلعند، چه رسد به اینکه مجال اراده شخصی داشته باشند. پس استیت اگر مبتنی بر اصول اساسیش باشه، منافی آزادی و اختیار احدی نیست، اگر هم از اصول عدول کنه و رو به خودکامگی و فساد بیاره، مشکل از ماهیت استیت نیست، مشکل اتفاقا خروج از ضوابط عقلانی و مدنی است که فیلسوفان سیاسی جدید برای استیت تعریف کردند. اگر استیتی آمد و گفت من نه قرارداد اجتماعی سرم میشه، نه تعهد به اراده عمومی، بلکه مناط و معیارم ارزش های مقدس و بومی خودمه، گناهش پای استیت نیست، پای کسانی است که به هر قیمت و بهانه استیت رو نفی میکنند و دانسته و ندانسته فرصتی برای خودکامگی خودکامگان فراهم میکنند. عجیبه در ماجرای حجاب اجباری، منبع اجبار که اتوریته وحیانی است رو رها کنیم و به این ابزار نیم بند تحقق و تضمین ازادی بشری بند کنیم!)
نقدی تلگرافی بر استدلالت علیه حجاب اجباری: بنیاد دین ایمان است و بنیاد ایمان اطاعت. اون صورتی از اختیار که دین بر آن تاکید دارد، آزادی برای اطاعت از خداست.
بنیاد آزادی سیاسی اما راسیونالیسم است، یعنی این اصل که عقل میتواند به دانش مطلق برسد، پس اگر سوژه آزاد باشد میتواند متناسب با نظم هستی و تاریخ عمل کند.
در دین ازادی نقطه عزیمت و غایت القصوا ایمان است، در غرب مبنا دانش مطلق است و غایت ازادی.
قاعدتا منظورم موافقت با حجاب اجباری نیست، منظورم نقد تصور مغشوشی از دینه که پشت استدلال شما دوستان هست.
ته صحبت نصیری یک چیزه: حالا که اجبار حجاب داره به ضرر وجهه عمومی و مصالح متدینین تمام میشه باید ماجرا را متوقف کرد، حالا در شرایطی که چنین نباشه چی؟ قطعا اجبار حجاب هیچ مشکلی ایجاد نمیکنه دز اون صورت! مثالش، دهه شصت که فضای باز گردش اطلاعات و مقاومت جمعی موثر امروز نبود، همین نصیری توی کیهان داشت به نفع اجبار حجاب می نوشت، حالا هوا پس شده پس باید کمی کوتاه آمد!
این اسمش نقد حجاب اجباری نیست، بلکه تعلیق موقت حجاب اجباریه. تفاوت بین cease و cancel که منتقدان برجام درباره تحریم ها بهش اشاره میکردند، در اینجا بسیار درس آموزه!
یک پیشنهاد. به جای مناظره(منازعه) درباره «عدالتخواهی» یک وقتی بذاریم اصلا ببینیم خود «عدالت» که عدالتخواهان می خواهندش چیست؟
به نظرم در سطح ترمینولوژیک یک بی نظمی حیرت آور حاکمه. آنچه این جریان دنبالشه مبارزه با فساد و تبعیض فردی و سیستماتیکه، ولی واقعا و دقیقا عدالت یک چنین چیزیه؟ یا اینکه عدالت خود معیاری است که تعیین میکند فساد و تبعیض چیست؟
من فکر میکنم عدالت خط کشیه که باهاش اندازه و حد هر چیز تعیین میشه، نه خط کشی که باهاش خاطی رو تنبیه میکنند.
این جریان ضدفساد و ضد تبعیض که البته سرش به تنش قطعا می ارزه، حداکثر جریانی است که میتونه مدعی چیزی مثل قوه قضاییه باشه، و نه کلیت دولت و حکومت.
به این معنا اصلا ترم عدالتخواهی معنا ندارد، عدالت چیزی نیست که کسی بخواهد یا نخواهدش، در واقع مساله در ادبیات سنتی ما چیزی از سنخ «اقامه قسط» است و «کیفر خاطیان». اما مساله اینجاست که چه کیفر، چه قسط و چه مضامین مشابه، همه مبتنی بر بنیادی هستند به نام عدالت؛یعنی بنیادی که تعیین میکند خوب و بد کدام است، ظلم و اعتدال و... چیست. حالا سوال اینجاست که جریان به اصطلاح «عدالتخواه» که در واقع جریانی سلبی و ستیزه جو با فساد و تبعیضه، درکش از این بنیاد، که عمیقا ایجابی است، چیست؟